دانشکده ی هنر دانشگاه مان همیشه پر بود از دختر و پسرهایی که توی هم وول می خوردند / شلوارهای گشاد و مانتوهای یک وری و شال های بلند و کیف های پاره و دکمه ی یکی در میان بسته مان همیشه در کل دانشگاه مشهور بود و برای غریبه ها یک جورهایی دست نایافتنی / ساختمان دانشکده هم پر بود از آتلیه های طراحی که اصولابچه ها در انها هر کاری می کردند به جز طراحی و اغلب مناسب ترین مکان بود جهت ِ دختر بازی ! از طرف دیگر همین دانکشده ی هنر، زاغارت ترین و مستضعف ترین قسمت دانشگاه هم بود ! آقای رییس دانشگاه که نه دکتر بود و نه سواد درست حسابی داشت و نه از هنر و هنرمند چیزی می فهمید اصولا چشم نداشت ما را ببیند و به نظرش ما یک سری موجودات دیوانه ی بی آبرو بیش نبودیم و حیف که ننه هایمان از همان ابتدا سقط مان نکرده بودند و نرفته بودیم در چاه مستراح / خلاصه اینکه کلا همه مان را از همه چیز محروم کرده بود همه دانشگاه را سالی دوبار اردو می بردند و سمینار و بودجه برای فلان چیزشان و فلان جایشان تعیین می کردند و ما که حتی در سلف عمومی دانشگاه هم راه مان نمی دادند بعد ها معلوم شد اقای رییس شخصا دستور داده اند که کافور بچه های دانشکده ی هنر را دو برابر بریزند / مبادا که همدیگر را بخورند !
این اقای رییس مان خیلی هم فامیل پرست بود و اهل خانواده و معتقد به سیستم قبیله سالاری / تا انجا که خواهر زاده و برادر زاده هایش با توجه به درصد پدر سوختگیشان و از سر دفتر دار دانشگاه تا سَردَر دار دانشگاه هر کدام وظیفه ی خطیری را بر عهده داشتند !اخرش نمی دانم سر رییس به کجا خورد که تصمیم گرفت بچه های بدبخت ِ دانشکده ی هنر را بفرست اردوی سه روزه مشهد / فکر کنم می خواست یکم نور معرفت و ایمان بخورد به کلمان بلکم اندکی ادم شویم و به قول اقا با شرم و حیا !
ما هم که اردو ندیده همه مان اسم نویسی کردیم بلکم عقده ی این همه سفر نرفتن مان کمی خالی شود و فردا نشویم یک عده هنرمند کمبود دار و بی هنر و قرار شد خواهر زاده ی اقای رییس ملقب به آقای سیب زمینی هم به عنوان مسئول همراهمان بیاید و مواظب ما اراذل و اوباش ِ هنری باشد که بی ابرویی نکنیم و عین ادم برویم و عین ادم برگردیم !
بعد از کلی انتظار که فکر کنم برای ما چیزی در حد اشتیاق برای ظهور آقا بود بالاخره روز موعود رسید / آقای رییس دو عدد اتوبوس لطف کرده بودند برای حمل و نقلمان یکی از این جدید ها که برای انسان های نسبتا متمدن طراحی شده اند و یکی دیگر از ان مدل قر قر کن های قدیمی که کلا نسلشان منقرض شده این روزها / موقع سوار شدن ، بچه ها آن رگ ِ هنری ِ برابر طلبشان باد کرده بود که اقا نمی شود اصلا همه مان می رویم در ان اتوبوس زاغارت می نشیم . آقای سیب زمینی هم به هر بدبختی که بود همه را راضی کرد و بلاخره کل بچه هایمان را در دو اتوبوس جای داد و راهی سفر شدیم / یکی از بچه هایمان که دی جی دانشکده محسوب میشد و همه جور خلافی از نوار و سی دی و آلات قمار و بلند گو سر خود و از این ضبط های دو کاسته ی باطری خور و به گمانم قرص ضد بارداری را هم همراه خودش اورده بود !
همه یا مشغول ورق بازی کردن بودند یا رقص بندری وسط اتوبوس / بعضی ها هم چهار نفری روی دو تا صندلی نشسته بودند و چه فسق و فجور که نمی کردند آن میان / تازه این وضعیت اتوبوس تق تق کنانمان بود آن یکی را دیگر خودتان تصور کنید /
حالا اقای سیب زمینی که حرص می خورد و هر ده دقیقه یکبار می آمد و یا ورق ها را جمع می کرد یا بچه ها را می نشاند روی صندلی و نوارها را جمع می کرد و یا دست دختر ها را از گردن پسر ها و دست پسر ها از کمر دختر ها باز می کرد و می گفت جمیعتان خجالت بکشید و اخرش همه را مجبور می کرد سه بار صلوات بفرستند و تا می رفت باز همه چیز از اول!
اخرش در اولین توقفمان میان راه اقای سیب زمینی به هر بدبختی و هر ترفند و بهانه یی که بود دختر ها را نشاند توی یک اتوبوس و پسر ها را هم با کلی سر و صدا در ان یکی اتوبوس پشت سرمان / هر بار که اتوبس پسرها از کنار دخترها رد میشد یا بر عکس بچه ها بودند که از پشت شیشه برای هم گل پر پر می کردند و سوت می زدند و دست تکان می دادند و بووس می فرستادند و قلب می ترکاندند و اینبار انقدر شلوغ می کردند که دو بار نزدیک بود یکی از اتوبوس ها برود زیر تریلی!
اقای سیب زمینی این بار در توقف دوممان به راننده ی اتوبوس دختر ها دستور دادند که بیست دقیقه زودتر از اتوبویس پسرها حرکت کند طوری که اتوبوس دختر ها بیست دقیقه جلوتر از پسر ها باشد ! حال می کنید راهکار را / به این می گویند سیاست خلاق!
این شد که ان سال دختر ها بیست دقیقه زودتر به حرم رسیدند بیست دقیقه زودتر توالت های سر راهی رفتند و پشت درهایشان برای پسرهایمان نقاشی کشیدند / شب ها بیست دقیقه زودتر خوابیدند و در راه برگشت بیست دقیقه زودتر از پسرها به خاطر غذای مانده ی رستوران مسموم شدند و بیست دقیقه زودتر مزاجشان متحول شد و بیست دقیقه زودتر سفرشان تمام !
پ.ن/ این پست و من مدتی قبل نوشته بودم و چون تصمیم نداشتم تو وبلاگ خودم منتشرش کنم از نوشته های معمولی اینجا طولانی تره / به هر حال ممنون که می خونید !