۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

سه تا بیست و سه

وقتی سه چهار سالم بود / بابام بیست و پنج شیش سالش بود / بعد چند هفته در میان من و می برد خوابگاه ِ دانشگاه شون بعد اونجا پر بود از پسرهای هم سن بابام که من عاشق همشون بودم که همیشه به من می گفتن ت کوچولو که واسم عروسک رنگی می خریدن که می نشستن جلوی من آهنگ فرهاد و گوگوش و مایکل جکسون گوش می دادن و مثلا واسه دختر خاله یا عشقشون تو یه شهر دیگه گریه می کردن / بعد فکر می کردن من نمی فهمم اما من می فهمیدم بعد سعی می کردم نازشون کنم که گریه نکن !
بعد همون سه چهار سالگی مامانمم من و یه هفته در میان می برد دانشگاه ش / بعد اونجا هم پر بود از دخترهای همسن مامانم / همه بیست و چند ساله / بعد من همیشه عاشق موهای بلند هم اتاقی هاش و دخترای اونجا بودم / عاشق ِ رژاشون / بعد یه روزایی یواشکی امتحان هم می کردم وسائل شونو / یه موقع هایی هم باهاشونم می رفتم بیرون !
بعد یکی از دوستای بابام با یکی از دوستای مامانم دوست بودن / بعد اون موقع ها چون گشت بود و گیر می دادن ، این دو تا من با خودشون می بردن بیرون / بعد من از همون بچگی روابط عاشقانه رو دیدم / بوسیدن شو و دیدم / بعد باعث شد ذهنم از سه سالگی باز باشه رو این مسائل !
بعد همه ی اینا شد که من روزی که رفتم مدرسه / هم کلاسی های  ِ شیش هفت ساله ی مدرسه به نظرم یه مشت بچه ی بی مزه می اومدن که عاشق هیچ کدومشون نبودم !
 بعد شاید همین هم شد که الان که بیست و سه سالمه حس می کنم از سه سالگیمم تنهاترم !

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

پشت ِ سر هم / روی ِ سر من

سه چهار سالم که بود مامانم به زور منو فرستاد مهد کودک که مثلا یکم بهتر بشم ! بعد مهد کودکمون یه مربی داشت که اصرار داشت همه ی بچه ها واسه تغذیه غذای ِ خونگی ببرن با خودشون / اونم یا تخم مرغ آب پز یا نون پنیر !
روز اولی که من رفتم مهد میشد نوبت ِ تخم مرغ آب پز / یه میز بزرگی هم وسط سالن بود که همه با شعر و رقص و اَدا دورش می نشستن و غذاهایی و که از خونه آورده بودن و می خوردن !
روز اول و یادمه دقیقا همه ی بچه های مهد دور میز رقصیدن ، منم رقصیدم
همه دو تا تخم مرغ مرغ شون واز ظرف غذاشون درآوردن ،  منم درآوردم
همه شعر خوندن ، منم خوندم
همه با قاشق پوست تخم مرغ شونو شکستن منم شکستم بعد همه تخم مرغشون پخته بود ماله من نپخته بود
بعد همه خندیدن به من
بعد من احساس کردم آبروم رفته / بعد اولین حس شکست مو کردم تو چهار سالگی
بعد واسه اولین بار ظهرش دلم نخواست برم خونه
بعد بدترین قسمتش این بود که تخم مرغ دومم شیکستم / شاید پخته باشه مثلا اون یکی / دومی هم نپخته بود
بعد اون روز قشنگ یاد گرفتم یه چیزایی بدی تو زندگی آدم هست که هی تکرار میشه ، پشت سر هم / عین یه عالمه تخم مرغ نپخته !

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

جمعه ها غروب

 فرقی ندارد وسط یک مهمانی ِ خانوادگی باشی یا با فلان دوستت فلان کافه ی  شهر
فرقی ندارد تنها پشت میز توی اتاقت نشسته باشی و بلاگ بخوانی و نوشته زیر و رو کنی/ یا با موزیک مورد علاقه ات توی شهر وسط ِ خیابان سرگردان باشی
 فرقی ندارد تنها باشی یا دو نفره یا حتی چند نفره
اینکه در انتظار یک نفر باشی حالا چه انتظارآقا باشد چه دوست قدیمی ات یا حتی عشق از دست رفته ات
به گمانم فرقی هم نمی کند تابستان باشد یا زمستان یا ماه رمضان و دهان ِ خشک
فرقی ندارد آدم چه کاره باشد و کجا باشد و مشغول چه کاری و چه سنی / عصر جمعه / عصر جمعه است
فرقی هم ندارد دلتان تنگش شده باشد یا نه 
این بعد ظهرهای جمعه یک مفهوم و حس خاصی دارد که نمی شود انکارش کرد/ تا شب هم نشود تمام نمی شود / می رود لای ِ دندان و ستون فقرات آدم  طعم و شلی  و دل تنگی و بی حوصلگی اش !
همه هم کشیده اند این حس گس اش را !

پستی در مذمت ِ خودم

پست قبلی را چهارشنبه ی پیش نوشتم و پست قبل ترش را چهار شنبه ی قبل از چهار شنبه ی قبلی !
خودارضایی چهارشنبه ی ِ پیش با خود ارضایی چهار شنبه ی ِ پیش ترش با دختری که امروز می نویسد قطعا فرق دارند انقدری که برای خودم هم ملموس شده یک جاهایی اش!
یک روزهایی هست که ادم با بلاگش و کسی که قبلا انجا می نوشته توی رودربایستی گیر می کند گاهی نمی شود / گاهی نوشتن عین زاییدن می ماند / سخت است بروی و یه پا ان طرف یک پا این طرف روی خشت بشینی و بزایی / سزارین هم فایده ندارد همین می شود که می بینید / ناقص !
خلاصه اینکه خیلی این ور و آن ور نوشتم که اینجا ننویسم / نمی دانم چرا / شاید چون اینجا را از همه بیشتر دوست داشتم !

پ.ن / قرار بود این پست نوشته ی ویژه یی باشد در تشکر از ب عزیز که یک روزهایی حسابی به من کمک کرد و سرم داد زد که هی دختر یکم خایه داشته باش / شاید هم قرار بود مطلبی باشد راجع به ع عزیز که از ان سر دنیا دلش برای این سر دنیا تنگ شده و با تمام این احوالات همچنان برای من توی گوگل ریدرم نت می گذارد /اما نشد و فقط همین یک خط تشکرش باقی ماند !

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

آخرین میدان ِ دنیا

یک جایی بود / یک شهری بود که سراسرش میدان های کوچک و بزرگ بود ! شهری که با میدان ها و آدم های توی میدان هایش زنده بود / معروف بود ، شلوع بود ، کار می کرد و ادامه ی ِ حیات می داد !
 آدم ها توی میدان های شهر می نشستند / بازی می کردند ، چیز می فروختند / کتاب های غیر مجاز می خردیدند ، قدم می زنند ، قرار می گذاشتند ، همدیگر را مسخره می کنند ، دیگران را می دیدند / بحث می کردند و حتی نسخه ی سیاسی می پیچدند برای مملکت ! / یک جورهایی آدم ها آنجا توی میدان های شهر زندگی می کردند !
اما یکی از میدان های شهر همیشه تنها بود/  اطرافش یکی از این پایگاه های سیا.سی ِ .نظام بود / همه ی مردم شهر یک صدا می گفتند زیر ِ این میدان ، یکی از زندان های رژ.یم است / می گفتند پر است از مبارز / خلاصه اینکه می گفتند آن زیر جای وحشتناکی است / همه هم این را باور داشتند !
بعد این میدان انگار آخرین میدان شهر ، اصلا آخرین میدان دنیا بود / همیشه خلوت بود / کسی دوستش نداشت / کسی توی میدان ذرت نمی فروخت / دختر و پسرهای قایمکی قرار نمی گذاشتند / پیرمردها آنجا نمی نشستند / کسی فواره های وسطش را نگاه نمی کرد حتی توی گرمای زیاد هم کسی با آب حوضش دست و رو نمی شست / این میدان از همه ی میدان های شهر با تجهیزات تر بود / از همه جاهای دیگر بیشتر رسیدگی میشد / همه صندلی هایش رنگ شده بودند و زنگ نخورده  اما همیشه خالی بودند و کسی روی شان نمی نشست / هیچ کس بستنی اش را نمی برد که آنجا بخورد ، صندوق صدقاتش از همه جا خالی تر بود و کمتر صدقه می گرفت / هیچ کس احتمالا تویش عاشق نمی شد / آرام هم نمی شد !
تنها چیزهایی که توی میدان بود / کلی درخت بید مجنون بود و یک عالم پرچم ِ ایران با علامت جمهوری ِ اسلامی وسطش ، در حال اهتزاز !

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

کمی آن طرف تر او نشسته است !

چند سال پیش یک باردر راه برگشت به خانه ، سوار ِ اتوبوس / دوستم عاشق دخترک صندلی ِ بغل دستمان شد و از همان ابتدا که دخترک را دید عقل و هوش و حواسش بد جوری پرید خلاصه اینکه دل ِ دوست ما  ، بین ردیف ِ صندلی های اتوبوس با دخترک  گیر کرد !
دوست ِ تازه مرد شده و دل داده ی ِ ما هر کاری که بلد بود کرد تا دخترک رویش را یک کمی این ور تر برگرداند و حرف که نه لاقل لبخندی بزند به چهره اش / نشد ، دخترک پکر تر از این حرف ها روی صندلی اش وا رفته  بود و یک جایی وسط افکارش غرق ِ غرق بود شاید هم مدلش از آن بداخلاق های روزگار بود نمی دانم !
خلاصه اینکه هوا سرد بود و نم نمی هم باران می آمد و دوست ما  یک نیم نگاهی به دخترک می انداخت و یک نگاهی به جاده / بعدش هم به کل شروع کرد به شمردن چراغ برق های کنار ِ مسیر ! شب شد / نیمه های شب شد / دخترک خوابید ، من هم خوابم برد/ راننده ی اتوبوس از آن اهنگ های قدیمی ِ کامیونی گذاشته بود که یک آقای سبیل کلفتی تویشان برای معشوقه اش می خواند / معشوقه یی که پیرهن صورتی تنش است / مضمون آهنگ یک چیزی بود توی مایه های پیرهن صورتی دل من و بردی و دوست من غمگین روی صندلی همچنان می شمرد / تا اخر مسیر شد هفتصد تایی تیر چراغ برق !
آخرش اینکه موقع پیاده شدن روی جلد ِ دفترش با ماژیک ِ دو سر پهن توی جیبش نوشت : یک نگاهی به بغل دستتان بیاندازید شاید کسی نشسته باشد که هفتصد تا تیر چراغ برق آن هم روشنش را تمام مدت شمرده است / شاید بغل دستیتان تمام جاده عاشقتان بوده / بعدش هم دفتر را گذاشت روی صندلی دخترک که هنوز درست و حسابی از خواب بیدار نشده بود و رفت !

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

راهکارهای تاخیری

دانشکده ی هنر دانشگاه مان همیشه پر بود از دختر و پسرهایی که توی هم وول می خوردند / شلوارهای گشاد و مانتوهای یک وری و شال های بلند و کیف های پاره و دکمه ی یکی در میان بسته مان همیشه در کل دانشگاه مشهور بود و برای غریبه ها یک جورهایی دست نایافتنی / ساختمان دانشکده هم پر بود از آتلیه های طراحی که اصولابچه ها در انها هر کاری می کردند به جز طراحی و اغلب مناسب ترین مکان بود جهت ِ دختر بازی ! از طرف دیگر همین دانکشده ی هنر، زاغارت ترین و مستضعف ترین قسمت دانشگاه هم بود ! آقای رییس  دانشگاه که نه دکتر بود و نه سواد درست حسابی داشت و نه از هنر و هنرمند چیزی می فهمید اصولا چشم نداشت ما را ببیند و به نظرش ما یک سری موجودات دیوانه ی بی آبرو بیش نبودیم و حیف که ننه هایمان از همان ابتدا سقط مان نکرده بودند  و نرفته بودیم در چاه مستراح  / خلاصه اینکه کلا همه مان را از همه چیز محروم کرده بود همه دانشگاه را سالی دوبار اردو می بردند و سمینار و بودجه برای فلان چیزشان و فلان جایشان تعیین می کردند و ما که حتی در سلف عمومی دانشگاه هم راه مان نمی دادند بعد ها معلوم شد اقای رییس شخصا دستور داده اند که کافور بچه های دانشکده ی هنر را دو برابر بریزند / مبادا که همدیگر را بخورند ! 
این اقای رییس مان خیلی هم فامیل پرست بود و اهل خانواده و معتقد به سیستم قبیله سالاری / تا انجا که خواهر زاده و برادر زاده هایش با توجه به  درصد پدر سوختگیشان و از سر دفتر دار دانشگاه تا سَردَر دار دانشگاه هر کدام وظیفه ی خطیری را بر عهده داشتند !اخرش نمی دانم سر رییس به کجا خورد که تصمیم گرفت بچه های بدبخت ِ دانشکده ی هنر را بفرست اردوی سه روزه مشهد / فکر کنم می خواست یکم نور معرفت و ایمان بخورد به کلمان بلکم اندکی ادم شویم و به قول اقا با شرم و حیا !
ما هم که اردو ندیده همه مان اسم نویسی کردیم بلکم عقده ی این همه سفر نرفتن مان کمی خالی شود و فردا نشویم یک عده هنرمند کمبود دار و بی هنر و قرار شد خواهر زاده ی اقای رییس ملقب به آقای سیب زمینی هم به عنوان مسئول همراهمان بیاید و مواظب ما اراذل و اوباش ِ هنری باشد که  بی ابرویی نکنیم  و عین ادم برویم و عین ادم برگردیم !
بعد از کلی انتظار که فکر کنم برای ما چیزی در حد اشتیاق برای ظهور آقا بود بالاخره روز موعود رسید / آقای رییس دو عدد اتوبوس  لطف کرده بودند برای حمل و نقلمان یکی از این جدید ها که برای انسان های نسبتا  متمدن طراحی شده اند و یکی دیگر از ان مدل قر قر کن های قدیمی که کلا نسلشان منقرض شده این روزها / موقع سوار شدن ، بچه ها  آن رگ ِ هنری ِ برابر طلبشان باد کرده بود که اقا نمی شود اصلا همه مان می رویم در ان اتوبوس زاغارت می نشیم . آقای سیب زمینی هم به هر بدبختی که بود همه را راضی کرد و بلاخره کل بچه هایمان را در دو اتوبوس جای داد و راهی سفر شدیم / یکی از بچه هایمان که دی جی دانشکده محسوب میشد و همه جور خلافی از نوار و سی دی و آلات قمار و بلند گو سر خود و از این ضبط های دو کاسته ی باطری خور و به گمانم قرص ضد بارداری را هم همراه خودش اورده بود !
همه یا مشغول ورق بازی کردن بودند یا رقص بندری وسط اتوبوس / بعضی ها هم  چهار نفری روی دو تا صندلی نشسته بودند و چه فسق و فجور که نمی کردند آن میان / تازه این وضعیت اتوبوس تق تق کنانمان بود آن یکی را دیگر خودتان تصور کنید /
حالا اقای سیب زمینی که حرص می خورد و هر ده دقیقه یکبار می آمد و یا ورق ها را جمع می کرد یا بچه ها را می نشاند روی صندلی و نوارها را جمع می کرد و یا دست دختر ها را از گردن پسر ها و دست پسر ها از کمر دختر ها باز می کرد و می گفت جمیعتان خجالت بکشید و اخرش همه را مجبور می کرد سه بار صلوات بفرستند و تا می رفت باز همه چیز از اول!
اخرش در اولین توقفمان میان راه اقای سیب زمینی به هر بدبختی و هر ترفند و بهانه یی که بود دختر ها را  نشاند توی یک اتوبوس و پسر ها را هم با کلی سر و صدا  در ان یکی اتوبوس پشت سرمان / هر بار که اتوبس پسرها از کنار دخترها رد میشد یا بر عکس بچه ها بودند که از پشت شیشه برای هم گل پر پر می کردند و سوت می زدند و دست تکان می دادند و بووس می فرستادند و قلب می ترکاندند و اینبار انقدر شلوغ می کردند که دو بار نزدیک بود  یکی از اتوبوس ها برود زیر تریلی!
اقای سیب زمینی این بار در توقف دوممان  به راننده ی اتوبوس دختر ها دستور دادند که بیست دقیقه زودتر از اتوبویس پسرها حرکت کند طوری که اتوبوس دختر ها بیست دقیقه جلوتر از پسر ها باشد ! حال می کنید راهکار را / به این می گویند سیاست خلاق!
این شد که ان سال دختر ها بیست دقیقه زودتر به حرم رسیدند بیست دقیقه زودتر توالت های سر راهی رفتند و پشت درهایشان برای پسرهایمان نقاشی کشیدند / شب ها بیست دقیقه زودتر خوابیدند و در راه برگشت بیست دقیقه زودتر از پسرها به خاطر غذای مانده ی رستوران  مسموم شدند و بیست دقیقه زودتر مزاجشان متحول شد و بیست دقیقه زودتر سفرشان تمام !

پ.ن/ این پست و من مدتی قبل نوشته بودم و چون تصمیم نداشتم تو وبلاگ خودم منتشرش کنم از نوشته های معمولی اینجا طولانی تره / به هر حال ممنون که می خونید  !

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

یادداشت های ِ خانم فلان و آقای فلانی

آدم بعضی اوقات دلش یک چیزهای ِ خاصی می خواهد / بعضی اوقات دلش تنهایی می خواهد یک روزاهایی یک بوس ِ خیس گذرا / گاهی دو تا چشم براق می خواهد بی عینک آفتابی وسط  ظهر ِ تابستان / گاهی یه لیوان آب سرد !
یک موقع هایی یک میس کال ساده از یک نفر روی گوشی اش گاهی هم آدم دلش یک وبلاگ دو نفره می خواهد / بعد اسمش را بگذارد خانم فلان و آقای فلانی مثلا ، نه اصلا فلان و فلانی / اما اسمش معلوم باشد که دو نفره است / نوشته هایش بوی دو نفر را بدهند / دو مزه ، دو تا جنسیت مختلف / تکیه کلام هایش فرق کند مثلا یکی شان بگوید آخرش ، آن یکی بگوید تهش / معلوم باشد فرقشان و تلاششان/ برای هم کامنت بگذارند / توی پاچه هم بگذارند یک جاهایی/ پشتش دعواهایی هم بکنند باهم / درغیبت همدیگر وبلاگ آپ کنند و بعد مثلا یکی شان بگوید فلانی الان اینجا نیست آنجاست/ رفته است مسافرت !
اصلا بعضی اوقات آدم دلش یک وبلاگ خاله زنک می خواهد با کلی مخاطب خاله زنک با یک دوجین پست ِ صد کامنته که یکی از نویسنده هایش هم خانه ی خاله اش رفته باشد !
 یک روزهایی وبلاگ دو نفر، تاسیس شده یی دلش می خواهد ادم!

پ.ن / این نوشته رو اول توی ِ قسمت نُت گوگل ریدرم نوشته بودم اما بعد همون جوری آوردم و اینجاهم گذاشتمش ! / تقریبا ویرایش نشده است !

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

یک روز تمام

بعضی روزها عجیب شروع می شوند ، درهم و برهم ادامه پیدا می کنند و آخر شب رسوا شده ات را تحویل تخت خواب می دهند!
 اول صبح - آزمایشگاه خون / پسر و دختر جوانی که قرار است عروس و داماد شوند آمده اند برای آزمایش ِ خون / دخترک آزمایشش را می دهد / پسر همراهش دو متری قد و صد کیلویی وزن دارد اما از آزمایش می ترسد دو بار به بدبختی سوزنش می زنند رگش پیدا نمی شود / روی صندلی از حال می رود / آب پرتغال می آورد برایش بنده خدا از حال رفته که رفته / مادر زنش از همان اول شک کرده است انگار هی در گوش ِ دخترش می گوید این چرا غش کرده نکنه معتاده !! / دخترک هم هر سه ثانیه یک بار می گفت اِاا مامان !
ساعت ده صبح - آرایشگاه / خانمی روی صندلی نسشته آرایشگر دارد موهایش را بنفش می کند / بچه اش دو ساله اش پایین پایش وُول می خورد و بهانه می گیرد / تلفنش زنگ می زند / در یک لحظه می پرد بچه اش را بغل می کند و سینه اش را می چپاند توی دهنش که ساکت بماند ، با آن یکی دستش گوشی اش را جواب می دهد ، شوهرش است وشروع می کند به حرف زدن / آرایشگر همچنان دارد موهایش را رنگ می زند ! حدودا شیش تا کار را همزمان با هم پیش می برد / بچه اش توی بغل ، سینه اش در دهن بچه ، یک دستش به تلفن ،آن یکی به آینه و موهایش ، حواسش هم چیزی آن وسط ها ! متعجب می مانم ار این همه تمرکز و خلاقیت !
ساعت دوازده ظهر- پشت چراغ قرمز / تلفنم زنگ می خورد از فلان جا زنگ زده اند به من و می گویند شما طرح روی نوار ِ دستمال توالت هم طراحی می کنید ؟!!!
ساعت دو ظهر - توی ماشین در حال حرکت / پسری نمی دانم چند ساله زیر نور آفتاب در حال مُردن است از گرما / جلویش می ایستم می گوییم آقا من فلان مسیر می روم اگر مسیر شما هم می خورد بیایید سوار شوید هوا داغ است / می گویید ممنون عمدا ایستاده ام توی گرما می خواهم یکم آفتاب بگیرم !!!!!
ساعت دو نیم بعدظهر - خانه / به مادرم می گوییم خواستم یه نفر را سوار کنم از بس که هوا گرم بود ، گفت دارد آفتاب می گیرد آن هم گوشه ی اتوبان / مادرم نه می خندد نه تعجب می کند / داد می زند اگه سوار می شد و می دزدیدت چه کار می کردی ها ؟ تو آدم بشو نیستی دختر / فحشم می دهد و می گوید گندت بزنند با این تریپ فکرهای عامه پسندانه ات !
ساعت پنج بعد ظهر - آزمایشگاه / رفته ام برای جواب آزمایش / همان دختر و پسر صبح باز هم آمده اند برای آزمایش مجدد در شیفت بعد ظهر / پسر باز دوباره از حال می رود / مادرزنش دیگر دارد می زند زیر همه چیز ! دخترک قهر کرده از آزمایشگاه می رود / داماد هنوز روی صندلی از حال رفته است !
ساعت هشت شب - روبه روی دکه روزنامه فروشی / از ماشین پیاده شدم که مجله بخرم خانمی دستش را می گذارد روی شانه ام بر می گردم می بینم اوه از این خواهران تمام بسیجی است و گشت ارشادی / سر تا پا براندازم می کند و می گوید که چرا آستین هایت کوتاه است و موهایت باز / آخرش می گویید مهم نیست عزیزم به جاش باید منو برسونی فلان جا عجله دارم و می رود می نشیند جلوی ماشین / و من که متعجبانه خواهر ِعزیزمان را به انتهای مسیرش می رسانم / خودم هم باورم نمی شود این اتفاق را !
ساعت ده و نیم شب - خانه / پدرم تمام مدت به من خندیده است مادرم حسابی فحشم داده استادم پیغام گذاشته دیگر جلویش پیدا نشوم نشسته ام و مادرم یک کاسه سالاد با گوجه فراوان و سس گوجه ی ِ اضافی می گذارد رو به رویم ، قاشق اول را نخورده پدرم نتیجه ی آزمایشم را می خواند و می گوید به گوجه و همه ی فراورده هایش حساسیت دارم / بی توجه به حرف هایش به خوردنم ادامه می دهم بلکم یا من بمیرم و تمام شوم یا سرانجام آن روزعجیب !!

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

دو نسخه کپی ، پشت و رو

بعضي از آدم ها و خوشی ها و خيابان ها و ساعت ها
و آخرش بعضی از چیزها در زندگی آدم وجود دارند که تا مدت ها نه زمان مي تواند پاکشان کند و نه آدم ها و خيابان و ساعت هاي ديگر !
بعضی از چیزها در زندگی هست که یک نفر و یک بار بودن و یک جا بودنشان برای همه کم است / یک جورهایی همه چیزهای خوب ِ زندگی کم است !
انقدر کم که اي کاش ميشد از بعضی آدم ها / بعضی از جاها / همه ی چیزهای  ِ خوب ِ زندگی ، یک نسخه ی ِ کوچک ، پشت و رو کپي گرفت و يک جايي بود که ميشد بُردشان و نسخه ی کپي شان را برابر با اصل کرد وبعد گذاشت شان بالای تاقچه / گوشه ی دسک تاپ / توی چمدان و گه گداری قایمکی رفت و نگاهشان کرد / فقط محض دل خوشی !
 

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

شوالیه یی پشت در توالت

بزرگترین مشکل من تو سن ِ سه / چهار سالگیم گیر کردن پشت ِ در توالت بود / فرقی نداشت توالت خونه ی مامان بزرگم اینا باشه یا توالت مهد کودک مون یا حتی توالت خونه ی همسایه مهم این بود که من پشت درش گیر می کردم تا یکی بیاد منو دربیاره بیرون از اونجا ! این راز مشترک و فقط من می دونستم و مامانم و مربی مهد کودکم / بقیه رو حاضر بودم بمیرم و نفهمن !
یه روزایی که مامانم نبود اگه مهمون نداشتیم در توالت و نمی بستم و می رفتم اگرم که کسی بود یه دفتر نقاشی و دو تیکه بیسکویت با خودم می بردم اون تو که نه از گشنگی بمیرم نه حوصله ام سر بره تا یکی بخواد بره توالت و در باز کنه و من بیام بیرون / به روی خودمم نمی اوردم که من کلا با مقوله ی توالت و در ِ توالت مشکل دارم !
مهم ترین همبازی من تو بچگی حامد پسر همسایمون بود که من هر روز می رفتم خونه شون بازی / یادمه یه روز که از فرط جیش داشتم به خودم می پیچیدم و آبروداری می کردم حامد بلند شد که بره توالت و منم پشت سرش که میشه منم باهات بیام توالت / اون بنده خدا هم چند تا رنگ عوض کرد و یکم دورو بر نگاه کرد و گفت چرا اخه ؟ / منم که عمرا خودم و لو می دادم به حربه ی تهدید متوسل شدم و گفتم یا با من میای توالت یا دیگه نمیام خونتون بازی / اون بیچاره هم راضی شد حالا ما تو توالت نرفته مامان حامد سر رسید و یه آبرویی از ما برد که نگو !
توبیخ / مامان بابای حامد و داداشش که پنج سال از ما بزرگتر بود و مامانم و بابام و داییم که اون موقع پیش ما بود و جمع کرده بود ما رو نشونده بودن وسط که داشتین چی کار می کردین ؟ / یادمه بابام می خندید اما مامانم عصبانی بود و مامان حامد که انگار ما رو موقع کار خلاف گرفته باشه سخنرانی می کرد فکر کنم اگه دو سال بزرگترم بودیم می بردمون پزشک قانونی ! خلاصه بعد از کلی سخنرانی ِ مامانش مربوط به جنسیت و این حرف ها که من خیلی چیزی ازش نمی فهمیدم و داشتم از حجم جیش تو مثانه م می مُردم قضیه خاتمه پیدا کرد اما دیگه بازی بی بازی و خونه ی حامد اینا و خود حامد ممنوع !
خوشبختانه قضیه یه ماهه یادشون رفت و ما تونستیم تو خونه ی هم که نه ، اما تو حیاط بازی کنیم / احتمالا چون حیاط توالت نداشت!
حالا مهمترین قسمت موضوع این شد که قهرمان بچگی های من نه بَت من بود نه سوپرمن نه شوالیه یی با اسب سفید که بپره بیرون از یه جایی و منو با خودش ببره / قهرمان و خدای ِ من تو بچگی برادر ِ ده یازده ساله ی حامد بود / اون کسی که دل سوزانه پشت در توالت می ایستاد تا کار من تموم شه و در و واسم باز می کرد و چیزی به روم نمی آورد !
 بعدها خودم یاد گرفتم در و باز کنم و بعد تر ها اونا واسه همیشه از اون خونه رفتن !


۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

من / او / تو

 من و زندگی هیچ وقت با هم دوست نبودیم شاید از اون روزی که زندگی تو سن دو سالگی منو از بیست تا پله انداخت پایین تا بمیرم  دیگه با هم دوست نبودیم / زندگی بارها سعی کرد منو بکشه / بارها اشکمو دراورد / بارها بهم پشت کرد / شاید به خاطر همه ی اونا من و زندگی همیشه با هم دعوا داشتیم / گاهی که از زندگی می پرسم اونم همین قدر از من شاکیه  بارها خجالت زده ش کردم / بارها ازش فرار کردم / اون میگه دعوای ما از اونجایی شروع شده که من تو سن هفت  سالگی احساس کردم که این زندگی لیاقت منو نداره / زندگی میگه هیچ وقت عمدی کاری نکرده با من،  اما من حرفش و باور نمی کنم / زندگی حتی تو یک روزگی هم خواست منو خفه کنه و اگه مامانم نرسیده بود زندگی منو کشته بود / به هر حال همون حدودای بچگی از اونجاهایی که من تونستم فکر کنم من و زندگی همو دوست نداشتیم !
حالا امروز بعد از مدت ها من و زندگی ساکت و آروم روبه روی هم نشسته بودیم نه اون از من انتظاری داشت نه من منتظر چیزی از اون بودم / داشتم با هم غرغرمون و می کردیم که غریبه یی آمده به من و زندگی می گوید : می دانید مشکل شما چیست ؟
 با تعجب می گوییم نه / می گوید اینکه تو و زندگیت خدا ندارید / همان خدایی که از رگ گردن نزدیک تر است به هر کس !
من و زندگی به هم نگاه می کنیم و می دانیم که تنها چیزی که در زندگی از رگ گردن به من نزدیک تر است سیم هدفون و ام پی تری پلیرم است و بس / من و زندگی با هم زیر لبی می خندیم / غریبه ادامه می دهد نخندید مشکل امثال شما همان بی اعتقادیتان است بی خدایی هایتان / اصلا همین بی بودن هایتان / من و زندگی خنده مان گرفته است دیگر / غریبه بلند می شود و به من و زندگی می گوید اصلا جفتتان بی شرف هستید ، عوضی های ِ بی اعتقاد ِ بی همه چیز ! من و زندگیم را بی همه چیز خطاب کرد و  گفت هر دویمان پوچ هستیم و رفت !
گفت رابطه ی من و زندگیم نامشروع است !

پ.ن/ چیزی که بیشتر از همه چی ناراحت کننده است برام ادم هایی هستند که میان وهمه ی ناموفقی هاتو ربط میدن به بی ایمانی هات !


۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

خاله بازی ِ سیاسی

ایران جایی ست که در آن دختر بچه های هفت / هشت ساله ساعت سه بعدظهر در اوج گرمای ِ تابستان عروسک به دست ، دم ِ در خانه می نشینند و به جای خاله بازی از مواضع سیاسی باباهایشان دفاع می کنند / خبر بی بی . سی برای هم تفسیر می کنند / یک جبهه می شوند و سعی می کنند یک دیگر را متقاعد کنند !
جایی ست که در آن مادرها از همان هفت / هشت سالگی بچه ها را گوشزد می کنند که از این حرف ها نزنند / بچه هایی که ترسانده می شوند که مگه بابات نگفت دیگه حرف های سیاسی خونه رو جایی نزنی !
ایران جایی ست که همیشه کسی هست که پشت در بایستد و بگویید حرف سیاسی ممنوع !
یا خاله بازی تو بُکن / یا بازی بی بازی! پاشو بیا تو !!!

 ایران یعنی اینجا / جایی که در آن بچه ها به جای خاله بازی / سیاسی بازی می کنند !


۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

فرار ِ آدم ها

گه گداری که خیلی گذرا تلویزیون نگاه می کنم یا داره یه سریال جدید تبلیغ می کنه یا داره یه سریال نشون میده که توش یه سری آدم ِ بی هویت ِ بی چاره ی ِ گول خورده ی ِ بلند پرواز بلند شدن رفتن اون ور آب و تهش یا بهشون تجاوز شده یا تو شبکه های قاچاق افتادن یا بی پولن و مستخدم یه رستوران یا بچه هاشون سر راهی شدن یا ایدز گرفتن یا برگشتن و دارن واسه شبکه ها ی جاسو/سی کار می کنن / دیگه نهایت خوش بینی اینه که نادم و پشیمون برگشتن  به وطن وگفتن که رفتن بزرگترین اشتباه زندگیشون بوده / آخ چقدر اینجا همه چی خوبه / چقدر امنیت / ما عجب خرهایی بودیم که رفتیم ها !
بعد فکر می کنم خب اگه قرار بود این هارو نشون نده و مثلا یکم احترام / قانون مندی / یه پارک بدون پلیس / ابراز احساس وسط خیابون / دو تا ساحل زیبا / یه پل هوایی بی گدا / یه روز آفتابیه بی روسری / کلی آدم راحت / کلی دست که توی یه دست دیگه است /  یکم آرامش و خیلی چیزایی و که ما نداریم و نشون بده که دیگه نمیشد/ اونجوری ممکن بود نصف آدم های این جا دق کنن !
اونجوری شاید یه کشور می موند با شصت میلیون مهاجر / شاید تو سرشماری بعدی به جز یه عده کسی نبود که بشمارنش !

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

ماماناشون

کارتون های دوران بچگی هامون
.
چوبین
بینوایان (کوزت)
حنا دختری در مزرعه
هاچ زنبور عسل 
بنر سنجاب کوچولو
هایدی
جودی آبوت
آن شرلی
.
دقت کردین همشون مادر نداشتن  وهمیشه  یه نفر مادرشونو یابرده بود یا خورده بود ! /همشون دنبال یه چیزایی بودن  که هیچ وقت پیداش نکردن و بهش نرسیدن ! 
یعنی مارو از همون دو سالگی با هر چی واقعیت تلخ تو زندگی بود آشنا کردن !

پ.ن / من این پست و دیشب گذاشتم که به خاطر مشکل بلاگر امشب منتشر شد تو وبلاگ !