۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

همه جا ایران سرای اوناست نه ما !

در حال و هوای خودم سرم را انداخته ام پایین دوربین به دست / می گردم !
صحن و گنبدی کاشی کار / می روم که داخل شوم محض گرفتن عکس که یکی می گوید خانوم کجا ؟ 
می گویم / بله / می گوید / نمیشه برین تو
من / چرا ؟  می گوید / باید چادر بپوشید !
 می گویم / نمی خوام برم زیارت می خوام از گنبد عکس بگیرم / نمیشه بخواین برین تو باید چادر بپوشین
چادر ندارم خانوم حالا که چی ؟ اشکالی نداره چادر واسه  کرایه هم داریم (از آن چادر گل گلیا)
 میگم / مگه میشه با چادر عکس گرفت خانوم ول کن حوصله ندارم
سرم رو می اندازم پایین برم تو / نه خانوم کجا ؟ در لحظه یی به گمانم اسلام را در خطر دید و پرید جلوی من که امکان نداره
میگم خانوم / این یارو اصلا مسلمان نبوده بنده خدا که تو الان میگی با چادر از مقبره و گنبدش عکس بگیر / نمی فهمد که .../  میگم اینجا مسئولش کیه ؟
میگه آقا / میگم کدوم آقا ؟ کجاست / میگه خانوم آقا دیگه / آقــــــــــــا / چند تا خانوم اون ور صلوات می فرستند با عجل الله  ِ تهش !
میگم آها اونی که می خواد به سلامتی تشریف بیاره!
خلاصه به بدبختی در معیت خانوم وارد میشویم و منم بی چادر / انگار که لخت رفته باشم  وسط جمعی / عجیب بود نگاه ها !
حالا می خواهم عکس بگیرم / خانومه میگه  اونجا نریا / اونجا مردونه است / اونجا وضو می خواد / اونجا زنه مردم هست / اونجا با کفش نمیشه رفت / اون ور بی چادر حکمش قصاصه / اونجا حاج آقا هستند اون ور تر زنشون / عکس خانومه رو نگیری ها... !
آخرش زورکی دو تا عکس کج و کوله نصیبم شد  و بیخیال  از موضوع داشتم بیرون می رفتم که در حیاط / حوض وسطش پسر بچه ی هفت هشت ساله چشم به کبوترهای گنبد دوخته نفس عمیق می کشد و شلوار پایین / موزون با شُره ی فواره / با فشار می شا/ شد وسط آب ِ حوض  !
و در همین حال خانوم/  خندان رو به من کرده و می گوید امیرعلی پسرمه / میشه ازش یه عکس بگیرن ! 

۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه

فرمودند!!؟ مضاعف

سال نو را هم تحویل کردند و رفت و ما ماندیم و باز دوباره آنان !
پارسال که کلا سال صرفه جویی بود و اصلاح و کم مصرفی آن شد و آنگونه کردند ما را  و ما نیز آنان را !
حالا امسال قرار است مضاعف کنیم همه چیز را !
پس آماده باشید که سرویس بازاری است بس غریب !
به گوش باشید /
در تلاشی مضاعف هم خودتان را سرویس خواهیم کرد / هم دهانتان را و هم ایضا اندیشه ها یتان را / آقایتان را هم البته !
یادمان باشد آخرش هم  یک بستنی میوه یی با توت فرنگی مضاعف برای همه مان !

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

کلید واژه / پارسال / نوروز / امسال

وب لاگستان خالی / بلاگرهای مسافر / پست های تبریک
اِس اِم اِس / تحریم / بیخیال / این باکس پر/ پیام های تبریک / صدتایی 
خانه تمیز /  سفره ی هفت سین / دور میز / همه سر جایشان / سال نو مبارک
همسایه مان / بازار تور و سفر / فلان ساحل دور افتاده ی آفریقایی ! / عیدتون مبارک
خیابان / پاس ورهای گل به دست / دم دمی از آشتی / سفر به خیر و سلامت ای هموطن !؟؟
مطب دکتر / تقویم کادو / زرد رنگ / با آرزوی سالی موفقیت میز 
بزرگ فامیل / اسکناس تا نشده / عکس معظم / لای قرآن ؟ / تبرُک سال نو
رسانه ی غیر ملی/ فیلم های سانسور شده / زیر نویس / نوروزتان  پیشاپیش و پساپیش  مبارک
رئیس جمهور / هنوز جناب  ا.ن  هستند / ای ملت شریف / خس خاشاک نیز / سایه ی آقا / امسال بیشتر مهر می ورزیم / بغل زورکی / فشار/ مبارک
آقا / لباس روشن / خندان / معصوم / مقطع حساس / وحدت  / تو دهنی به دشمن / حالا شما هم یک غلطی کردید / آقا بزرگوارند /  بخشش / امیدوارم امسال کمتر بکشیمتان
تهران / انقلاب /  آزادی / جای پا / خلوت است
اویـــــــــــــــــــــ/ ن / ؟!
انفرادی / پانزده سال حبس / پانزده نوروز دیگر / همه اش مبارک 
بهشت زهرا / سیاه پوش / تهدید شده / شمع و چراغ / عکسی سیاه بیست و چند ساله  / سفره ی پارسال / جای خالی / امسال 
هم وطن / شیک پوش / مهمانی / آجیل / کادو / فراموشی
عیدی / عیدی / عیدی 
نام امسال / حیف است واقعا ! / ...

پ.ن / فقط امیدوارم همه و همه روزگار خوبی پیش رو داشته باشید و/ یک چیزایی و یک کسایی هم به راحتی از یادمون نره !

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

همه چیز هنوز سر جایش است !

توی مدرسه یکبار در گوش بغل دستیم گفتم فکر نمی کنم خدا در کل خیلی باحال باشه ها . همیشه فکر می کردم خب تو خدایی و کلی فرشته ی متملق  دوروبرت و این همه الفاظ مبارک چسبیده به دُمت و این هنر نمایی آخرت هم که گند زده باشی به همه چیز و از اون ور هم یک کسی مثل شیطان که بلند شده و تو روت وایساده و گفته زکی گند زدی ...!؟
خوب به نظرم خیلی متناقض بود همین نقش مثبت بودن مفرطش تو همه چیز/ دوست خدا پرست و فضول من هم حرفم تموم نشده رفت سرمیز معلم وهمه چیز را گذاشت کف دستش !
یادمه که معلمم جوری چشم به چشم من دوخت که انگار داره شیطان مجسم میبینه و گفت دختر خانم کفر نگو / کفر هفت خونه این ور تر هفت خونه اون ور تر آدم و خراب می کنه / بگذریم که حالا دیگه کسی سر نیمکت هم با من نمی نشست .
البته هنوز زلزله نیومده اینجا ! 
بعد از اون حرف ها دیگه کسی تو کلاس نمی خواست هم محله یی من باشه و دیگه همسایه بودن که هیچ . یادمه که یکی از بچه ها تا مدت ها از اینکه فقط چند خونه با ما فاصله داره  خونشون استرس داشت طفلکی !
گاهی توی همون عالم کودکی هر وقت از سر خیابان میومدم تو به این فکر می کردم که اگه یک موقع خونه ی حامد اینا (هم بازی بچگی هام ) خراب شه من چیکار کنم / خودمانیم حرفش بازدارنده بود تا مدتی برایم !
بعدها فهمیدم اون موقع چقدر بچه بودم و معلم مدرسمون چقدر بی شرف !
 در نهایت اگر هم محله یی ما باشید از سر بخت بد / مرا ببخشید اگر روزی وبلاگتان روی سرتان خراب شود !

پ.ن / آخرش بزرگتر شدم و به کل منکرش شدم و الان در خدمت شما هستم ! محله مان هم هنوز سر جایش است .

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

در باب اینجا

یک چیزایی از یک جهت هایی / عین اسم وب لاگ من !
وقتی اسم این جارو خود.....................ارضایی گذاشتم / خودم بودم بدون هیچ چاشنی اضافه یی !
اسمی بود که تو نیم ساعت اول مطمئن شدم آره همین و می خوام !
خیلی ها آمدند و مدل های دیگه یی برداشت کردن و این کارو ساختار شکنی بدی دونستند تو نوشتار ِ وب لاگی / اما من تمام مدت  سعی کردم شجاعت خودم بودن رو حفظ کنم !
رویکردهای جالبی گاها شکل گرفت این روزها /
کسانی که آمدند و از سر منفعت و نام و شهرت وب لاگی شان چراغ خاموش نگاهی انداختند و تهش ایمیلی که خوب بود و آخرش ترس از زیر سوال رفتنشان .
کسانی دیگر که می توپیدند که چه معنا دارد این بی حیایی ها / آدم شو و بیخیال / دم از تعدیل و تعویض می زدند بدجور !
افرادی هم بودند که آمدند و خوانند و رفتند / باز آمدند و پذیرفتند این جوری بودن را .
خلاصه کم کار نداد دستمان این اسم وب لاگ / خیلی ها فرمودند که از سر جلب توجه بوده است و خیلی های دیگر تحسین کردند بابت بی پرواییش !
گرچه به وضوح می دانم نامش رسمی نیست و  در مواقعی دردسر ساز ! 
خواسته ی خودم بود و گه گداری استرسش عذاب آور ! 

پ.ن / پیش یکنفر و تنها یکنفر اعتراف کردم که آره اسم وب لاگم اینه و اونم نگاهی تعمق آمیز به کتاب دستش کرد و گفت من به جای تو بودم می گذاشتم جوجه تیغی / بیشتر شبیه ات نبود ؟
همین شد که بگویم خودارضایی بنویسید جوجه تیغی بخوانید !
پ.ن اول / خیلی زور زدم راحت تر حرف بزنم / فعلا که نشد !
پ.ن دوم / آخرش هم حیف است اینجا بدون اعتراف بماند / من رها خود ...ارضایی را می نویسم !
 

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

... اما تو میمیری

سال ها پیش پدربزرگم بر اثر مرض قند مُرد .
قندش چهارصد و بیست و هفت واحد از حالت نرمال بالاتر بود / زمانی که در اتاق احیا بر تخت بیمارستان جان داد !
مادربزرگم بیشتر از مرگش متعجب قندش بود / می گفت غیر ممکن است !
ماه ها بود شیرینی ممنوع بود در خانه شان حتی در روابطشان .
فکر می کنم آن روزها مادر بزرگم شیرینی  ِ مابینشان را نیز کنترل می کرد / این اواخر همه چیز تلخ بود آنجاها !
اراده کرده بود زنده اش نگه دارد / هر چند بـــــه زور!
بعدها در دفتر کار پدربزرگم سه جعبه ی شیرینی خامه یی یافتند و در کشوی میزش عکس زنی دیگر !
ازآن روز به بعد تمامی وسایلمان را می گردد حتی به دنبال یافتن بسته یی شکلات !


پ.ن / به صرف پدربزرگ/مادربزرگ بودنم خودسانسوری نکنید / هر چه دلتان خواست بنویسید!

۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه

دوستان ِ چرب ِ غیر قابل هضم

محل کار دوستم جایی بود شبیه غسالخانه / از آن مدل هایی که همه جایش حیوان ِ تشریح شده آویزان کرده اند از سر و ته و دم !
دوستانی که به هر جهت ناراحتی قلبی دارند لطف بفرمایند نخوانند/ بعدا فحشش را به بنده بدهند و بگویند ای تو روحت دختر با بلاگ نوشتنت !
در جوار دوستم نشسته ام / می گه روز شلوغیه ی می مونی یکم کمکم کنی / دوستان دقت کنید در بدو ورود نمی دانستم چه خبراست هنوز ؟
کامیونی می آید در حیاط موسسه می ایستد / پشتش پر است از صندوق و داخل هر صندوق شصت هفتاد تا جوجه ی دو سه روزه به شکل کاملا فشرده ایی روی هم.
دوستم می گوید / می دونی چی کار کن برو از هر صندوق یک دونه جوجه برام بیار / سلیقت خوبه تو .
من را بگوید بی خبر / خودم را باد می کنم از گفته ی دوستمان / کیفم را می گذارم گوشه یی و می روم با کمال دقت نظر از هر کارتن زیباترین و باحال ترین و پرجنب و جوش ترین و جیک جیک کنان ترین جوجه اش را می آورم می گذارم جلوی دوست ِ عزیزم روی میز . منتظرم  ببینم چه می کند با این همه حسن انتخابی که به خرج داده ام !
از اینجا به بعد اما ... / دوستم می رود یک عدد قیچی می آورد و من خوش خیال در بدترین حالت گمان می کردم می خواهد بالی پری چیزی ببرد از این جوجه ها / می گویم هر کاری می کنی یواش اذیت نشن !
دوستم خنده ی معنای داری می کند و می گوید برو اون ورتر / باورتان نمی شود که با قیچی افتاد به جانشان / سرشان را با قیچی چق چق می برید آنقدر کوچک بودند و طفلکی / و من هی جیغ که نکن .
آخرش سر همه شان را با قیچی برید و تک تک آزمایششان کرد و برگه یی امضا نمود که بله بار کامیون سالم است و مجوز ترخیص !
هیچی بدتر از آن هم نبود که من خودم رفتم باحال ترین هایشان را هم آوردم دادم به کشت !
چندی بعد دوستم جسدهایشان را گرفته می ریزد توی جعبه ای می گوید حالا بیا بریم دوستانم را ببین / بیا بریم بیرون / دلداری هم می داد من را آن وسط دیوانه که جوجه ها را بیخیال / حالا حیا ط پشتی ساختمان / دو عدد گربه ی گردن کلفت تشریف داشتند منتظر ِ غذا ! رفقای دوستمان بودند گویا خلاصه  بعد از کلی ناز و ادا و عشوه و بازی با گربه ها جوجه ها را داد به خوردشان / تهش هم به من نگاه کرد و گفت :  این است چرخه ی روزگار!
ای گندش بزنند . 

پ.ن / با تمام بی خیالیش / گربه های حیاط پشتی ساختمانشان را بسیار دوست داشت ! دوگانگی غیر قابل هضمی دارد برایم در کل!


۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

بعد از ظهری نارنجی


در باب گندهای من همین را بگویم که از این روزهاست بگیرند و سنگسارم کنند به کل !
عکسی بر بک گروند لب تاپم گذاشته ام از مخلوق ِ دو جنسه ای لخت و عریان / کاریست از هنرمندی خیابانی / نامش دوگانگی ست !
بعد در عین حماقت محض رفته ام دفتر استادم کرکسیون / غلط گیری کارهایم !
استاد می آید و می گوید روشن کن لب تاپت و ببینم چی کار کردی و من استارت می کنم و از مصیبت ویندوز بالا میاد و به به می بینم چه کرده ام ! تا استاد می رود و بیاد مفصل بشیند سر کارهایم در صدم ثانیه ای برنامه را باز می کنم و می گویم این شده استاد خوبه ؟
استاد نگاهی می اندازد و می گوید آقای فلانی تشریف بیاورید این کاره خانم شده / آقای فلانی پسری است مجرد / بیست و هفت هشت ساله که در دفتر استاد کار می کند و جوانی است بسیار مومن / از آن متعهد های روزگار که سرش را از زیر به رو نمی آورد نکند خدای نکرده ... !

خلاصه استاد کارهایم را براندازی می کند و این لب تاپ لامصب را می کشد جلویش می گوید اون مووس را بده به من ! من را می گوید یخ کرده ام می گویم نه استاد / می گوید بده ببینم می خوام عکسارو ببینم/ کجا ذخیره شون کردی ؟ پسره هم دقیق و مشتاق / پلک نمی زد آن وسط !
خدایا با خود می گویم الان است که ببینند این همه فسق و فجور را / این پسره هم که اینجاست !
عکس افتضاحی بود در کل / مخلوقی انسان گونه با آلتی بزرگ در پایین و سینه هایی برجسته در بالا !
 در دل می گویم هم خودت را گند بزنند هم تربیتت را دختر که از این غلط ها می کنی / می گویم استاد نه خودم باز می کنم / یادم رفته کجاست دقیقا ؟بگذارید خودم باز کنم / استاد  مصرانه می گوید جلسه دارم / تو نقشه ها را باز کن ببینم  خودم پیدا می کنم !
تهش آب دهن قورت می دهم می گویم استاد عکس روی صفحه ام خصوصی است میشود خودم باز کنم / استاد یک نگاهی به من می کند و یک نگاهی به آقای فلانی ...
آقای فلانی خودش می فهمد و میرود آن طرف تر من می مانم و استاد ... / استاد عزیزمان اما ول کن نیست می گوید عکسه دوستته لازم شد ببینم / ملتمسانه نگاهش می کنم می گویم نه استاد !
آخرش بعد از آنکه اشهدم را هم گفتم استاد رحمی بر من نمود و نگاه نکرد و من هم نمی دانید هر چه برنامه و عکس بود باز کردم برایش و گذاشتم جلویش !
استاد هم نگاهی انداخت بعد از شش ماه دواندن بنده لبخند رضایتی زد که ای بدک نشده / من را می گویید ذوق کردم و دامن در آخرین لحظه از دستم برفت !
دو تا برنامه رو جابه جا باز و بسته کردم و بک گروند و مخلوق لخت و  سینه هایش و من استاد و آقای فلانی و از بخت بد یکی از همکاران خانمشان آنجا  ! پسره که داشت سکته می کرد به سقف نگاه می کرد / خانمه هم کلا رفت / استاد هم عکس را می دید و زیر چشمی من را ! آبروریزی به معنای واقعیش !
استاد پا شد و رفت اون طرف / تب کرده بودم / چند لحظه بعد با کیفش برگشت شک نداشتم که می خواهد توبیخم کند / کیفش را باز کرد و هارد دیسکش را داد دستم و گفت عکس را برای من هم کپی کنید خانم ... !



۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

در باب آرزوهایم


جاده ایست مابین کرمان و بندرعباس
کفی است و چند صد کیلومتری / بی هیچ منظره ی اضافی در افق  و جانداری احمق در اطراف
ماشینی باشد و پدالی گاز بی ذره ای روغن ترمز در باک
تنها باشی و تنها و خودت هم باشی کمی آن طرفترش به نظاره
بی هپچ لباسی بر تن / خنک و سفت / پر از آهنگ باشی
آهنگ هایش اما مهم است این میان / ترکیبی از شنیده های جنینیت تا همین ناله های پس پریروزها
از همه جایت باشد خلاصه
بی روال گوششان کنی و برانی / آنوقت هر کدام که پخش میشود پرتت می کند یک گوشه ی زندگیت / یک دوران خاص 
خودت را می زایی آن بین ها 
مغزم را تعطیل می کنم و چشمان را می بندم و با آلتم فکر می کنم / همه چیز چند برابر میشود

 
پ.ن / یکی از آرزوهام راندن توی اون جاده است بدون هیچ  پلیس کنترل سرعتی
پ.ن اول / از آن جهت آلت گونه اند این تفکرات که دائمی عمل نمی کنند و در بی موقع ترین زمان ممکن سراغت می آیند و هوش و حواست را به کلی می پرانند از امورات مهم دیگر  


۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

جیش / بوس / جلسه ی امتحان

حوزه ی امتحان ارشد ما از معدود مراکز مختلط بود به گمانم / تا آنجا که از دوستان می دانم و خبرهایش رسیده این روزها !
مراقب هایش را که دیگر نگویید / دخترها همه سبیل دارو پسرها تا زیر چانه یقه بسته ! چه لبخندهای ملیحی هم که تحویل هم نمی دادند هنگام انجام وظیفه !
بگذریم ازآن ها / من را بگویید و پشت سری ام ! آقا پسری بود گل / تر و تمیز / ناخن های گرفته که همراه مامانش تا در سالن امتحان آمد و به زور نشاندنش روی صندلی !
به قول خودش داشت از استرس خفه میشد و حالت تهوع داشت ! این را هم بگویم که عین بچه های دو ساله نه بیشتر همراه خودش تغذیه آورده بود / ساندیس / آبنبات و  یک نایلون گردو ! 
تا اینجایش خوب به خودش مربوط بود و مامانش اما ...
از همان امتحان شروع نشده آقا شروع کردند به خوردن / این ساندیس های لامصب را نمی دانید چه جوری هورت می کشید تا ته / دیگر چیزی نمانده بود در پاکتشان باز هم می مکید و آن صدای ناهنجار خورررررررر ِ تهش !
امتحان که یادم نیست فقط می دانم  هر بار خودم را جر می دادم از فرط حرص / فکر کنم آبش که تمام میشد پاکتش را باد هم می کرد مردک / یکی هم نبود بدبختانه / خلاصه سه تا ساندیسش را خورد بعد از نیم ساعت و من  خوشحال که آخ دیگر تمام شد مصیب در پی تمرکز بودم که یکی از مراقب ها شروع کرد به پخش کردن خوراکی / باورتان میشود ساندیس بود و کیک !
خدایا / باز هم رفت سراغ ساندیس !
خلاصه چه بگویم برایتان آنقدر خورد که سر جلسه جیششان گرفت آقا ! با هزار ایما اشاره مراقب را خواست و پچ پچ کنان :
آقا من باید برم توالت دارم / از استرس خودم خیس می کنم هااا !
خلاصه از مراقب انکار بود و از او اصرار / تهش رو به مراقب کرد و گفت و آقا اگه اینجا توالت نیست اشکال نداره من میرم پشت همین پنجره کارم و می کنم .
پنجره سالن منظورشان بود البته / جلوی چشم لااقل صد نفر آدم ! رویش زیاد بود خدا را شکر !
به هر بدبختی که بود بردنش توالت و آوردنش دوباره سر صندلی / حالا تا اینجا هر چه بر من رفت به جهنم !
آمد و نشست / چند ثانیه نگذشته خانوم / خانوم مداد اضافی دارین ؟ من برگشتم میگم چی ؟
مراقب : خانوم برنگرد آقا حرف نزن / پسرک می گوید آقا مداد می خوام / مراقب بدبخت باز آمد گفت : مگه خودت مداد فشاری نداری ؟ این چیه پس ؟
پسرک نه آقا این اتود و بهم کادو دادن تواات اینجا صابون نداشت دستمو بشورم / کثیفن نمی خوام این کثیف شه یادگاریه !
هیچ وقت فکر نمی کردم وجود اشیا دسته دار برای بعضی ها آنقدر لازم باشد آن هم جایی مثل جلسه ی امتحان !
چه مرگش بود  را نمی دانم ؟
مراقب رفت مداد بیاورد و آقا با همان دست ها ی به قول خود کثیف شروع کردند به خوردن گردو !
خلاصه که به هر بدبختی  مداد آوردند و خفه اش کردند به هر زوری بود تا پایان جلسه !
من و تمرکزم و  اندکی از آزمونم هر سه به گ..ا رفتیم / سوالات را می خواندم و امتحان می دادم در پس زمینه ای از صدای دهانی پر که مشت مشت گردو می بلعید !
 آخرش تمام طول راهرو تا حیاط را دنبالش رفتم به دنبال جای خلوتی ... / حیف /حیف که هیچ آلت قتاله ای همراه نداشتم تا نشانش بدهم همه آن چیزهایی را که مادرش نشانش نداده بود در این سال ها !


۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

پسر وبلاگ ِ همسایه

از وقتی عاشق پسر وبلاگ بغل دستی اش شده بود
تمام پست هایش را حفظ می کرد / کامنت هایش را می شمرد و ادد لیست پسرک را می پایید هر روز !
بک گروند ِ کامپوترش نمای وب لاگ او بود وخود فروشی می کرد به هر کس که می توانست وبلاگ دخترانه ای را فیلتر کند از پیوندهایش !
غلط  املایی هایش بیداد می کرد این اواخر !
فاصله این پست تا پست دیگر پسرک/ وبلاگش کبود میشد از دلتنگی !
تمام آروزیش کامنتی بود از او /  می خواست خودش را درسقف بلاگش با پستی آخر به دار آویزد این روزها !


۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

اراجیف ِ گوهر بار

یکی از برنامه های فوق العاده مفید و مفرح رسانه ی غیر ملی مان / برنامه ایست به نام گلبرگ دوستان شاید دیده باشید تاکنون !
هر پنج شنبه / ساعت یک تا دو ظهرشبکه سه سیما!
این برنامه در زیر گروه طنز تولیدات صدا و سیما قرار دارد و گفتگویی است مابین مجری عزیز برنامه آقای حسینی و حاج آقای گلمان / جفتی می نشینند جوانان مومن و متعهد وطن تماس می گیرند/ نامه می دهند و سوال می پرسند پیرامون ازدواج و سنت حسنه پیغمبرشان !!!!!
حاج آقا که بنده شیفته اش هستم / لبخندهای ملیح / شکم گنده / انگشتان گوشت آلود زنانه و آن ژست بانمک زمانی که لم می دهد روی صندلی جلوی دوربین نمی دانید که آخر !
این هفته ده دقیقه ی آخر برنامه / تلفن ها / پسری پشت خط / حاج آقا من 29 سالمه و شرایط ازدواج ندارم برای اینکه به گناه نیافتم و این سنت حسنه و رو به جا بیارم چی کار کنم ؟
حاج آقا کونش را روی صندلی این ور آن ور می کند ومی گوید توصیه من به این آقا پسر و کلا آقایانی که در شرایط ایشان هستند اینه که تقوی پیشه کنند و چشم و دلشون رو پاک نگه دارند و اگه این دنیا هم به مراد دلشون نرسند خدا در ازای این کنترل امیال شیطانی و نفسانی دقت کنید ( امیال شیطانی!!!!!!) آن دنیا حوری بهشتی نصیبشان می کنند و خلاصه ...!
تلفن / چند تا بعد از آن پسرک بیچاره / دختری صدا نازک و اطواری / حاج آقا من 25 سالمه همه دختر عموها و دوستام شوهر کردن اما من خواستگار ندارم میشه راجه به بسته شدن بخت یکم توضیح بدید / کشدار تشکر می کند !
حاج آقا نیم خیز شده با شور و هیجان روبه مجری برنامه آقای حسینی / بگذارید تا مجال است من راجع به این مسئله ی صیغه یک توضیح بدم خدمت دختر خانوم های عزیزمون و خانواده هاشون امام علی فرمودند :
هیچ دارویی چون صیغه شهوت را درمان نمی کند !
دختر گلم شما باید خودت رو به جامعه عرضه کنی و منتظر بخت نباشی الکی !
.
.
پس امیال جنسیتان را به حاج آقا بسپارید
اگر جوان هستید و پسر بروید تقوی پیشه کنید و اگر دختر صیغه !


پ.ن / من دیدن این برنامه ی طنز و به همه کسایی که به نحوی حوصله شون سر رفته و می خوان بخندن توصیه میکنم !
پ.ن اول / جملات تا آنجا که یادم بود نقل قول صریح جملات حاج آقا بودند !

۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

آن شبها و این روزها

پارسال تصویری است آمیخته از دو خانه در ذهنم !
یکی کوچک و مدرن / سراسر کف و دیوار ام دی اف
ودیگری بزرگ قدیمی / سقفش کوتاه و با صفا
فاصله ی زیادی مابین مکانشان نبود هر دو اجاره هایشان تقریبا یکسان / امکانات این یکی در ازای بزرگیه آن یکی ! به جز معدود وسایلی /همه چیز یکنفره بود در جفتشان / یک تخت / یک میز / یک آدم  و ... !
یکی شان خانه من بود و آن یکی خانه ی یکی دیگر !
زندگی ام زمانی مفهومی بود مابین آن دو  / من کنار بخاری اتاق او بر تخت خوابیده / شبهایی که تا صبح اراجیف به هم می بافتیم در خانه ی او . ساعاتی هر دو پهن بر تخت در خانه ی من / خیره به سقف از همه چیز می گفتیم !
همیشه یک گوشم هدفون بود و دنیای خودم و گوش دیگرم او و حرف هایش !
گه گدار شب هایی هم سیگاری در تاریکی دود می کردیم و هذیان پشت بندش !
همه ی آن شب ها رشد نبود برایمان / گاهی درجا زدن هایی بود مابین سر خوردگی هایمان !
جرات به زیر کشیدن همه مقدسات عالم و منصفانه برانداز کردنشان / کفر گویی های ممتدم از همان جا شکل گرفت !
بی هیچ واسطه ای از مبتذل ترین جنبه های ذهن تا اطرافیان منزجر کننده همه را می گفتم آن شبها / لیست اعدامی هایم / شیشه خورده های مادرزادی ام / کرده و نکرده ی کارهایم / خیلی چیزها را!
یکی از اثرات آن روزگار بر من حذف کامل مفهومی بود به نام خدا از زندگی ام/ آن شبها لااقل سودش به من دریدگی افکار بود !
این روزها اما اهلی تر شده ام از قبل/ می دانم چیزی نیستم جز مشتی تلاش !


پ.ن/  او جدی ترین رقیبم و در عین حال نزدیک ترین دوستمه !

۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه

کارت رو کارت زیاده !

بعد از پنجاه دقیقه تو صف تاکسی ایستادن و پشت سر صد و هفت نفر از هم وطنان عزیز بودن بالاخره نوبت ما شد که تاکسی سوار شیم !
ماشین / سمند تاکسی البته  تحویل بهار 87  با کمی مشکل گیر بکس !
پشت ماشین / من بودم و آقای سی و یکی دو ساله ای بغل دستم و یک مرد شنگول کت مشکی خوش اخلاق آن طرفش !
جلو ماشین / خانم چادری با یک انگشتر عقیق بزرگ در انگشتش ( وقتی ما سوار شدیم خانم در ماشین صندلی جلو نشسته بودند) و راننده جوان و خوش تیپ با جین  آبی کم رنگ و کله ی یکم خالی از مو و ژستی خدا پشت فرمان !
ماشین حرکت کرد وآخ که خدا  بود دست فرمان طرف / لایی می کشید و همه را سر ذوق آورده بود !
 ما هم همگی اهل دل و پایه تشویق می کردیم که آقا برو / برو ! آنقدر زیبا رانندگی می کرد که دو تا آقای بغل دست بنده شروع کردند به پرسیدن نام و نشان و سوابق راننده عزیزمان !
طرف پسری بود سی و یک ساله دیپلمه و البته خوش تیپ !!
از شهر خارج شدیم و رسیدیم به اتوبان / هر سه طرف مان ماشین بود طرف سپر به سپر مویی لایی می کشید ما هم هورا / رسما هورا می کشیدیم !
اولین بار تو زندگیم بود که با چند نفر آدم غریبه که تا حالا ندیده بودمشون اینقدر خوش می گذشت بهم / می خندیدم / دست می زدیم و هورا می کشیدیم !
آخرش به مقصد رسیدیم و من اصلا دلم نمی خواست پیاده شوم / منتظر بودم کسی بگویید هی بیایید بریم شمال همین جوری همین الان یا بیاین فردا همین کارودوباره بکنیم  و خلاصه جو بود دیگه خوتون که می دونید ؟
انتظارمم هی بیجا نبود / دوست  کت مشکیمان که بغل دست بغل دستی من نشسته بود یک کارت با پول کرایه از جیبش در آورد و گفت / من سروان اقدامی پلیس نامحسوس هستم !
من رفتم که خودم رو خیس کنم / پسره راننده اما خیلی راحت و با خنده گفت آقا ینی بریم پارکینگ دیگه / اینو می گفت تو جیبش دنبال چیزی بود بعد از چند ثانیه اونم یک کارت درآورد و داد دست جناب سروان !
چند ثانیه سکوت ...
 اااا / شما تو حراست سپاه ناحیه ی فلان هستید / آقای فلانی و می شناسی ؟  خوش و بش / اصلا بهت نمیاد !
من دیگه خودم خیس کردم هم خودم هم صندلیه ماشین و!
حالا اینا به جهنم / روبه خانم چادری کرد و گفت جناب ایشان هم خانوممه / بی وجدان رو نکرده بود زنش !
آقا لگد عشقی هم خوردیم !
خلاصه من منتظر بودم این ته ریش داره بغل دستمم بگه من میتی کمون مامور مخفی حاکم بزرگم همتون باز داشتین !


 پ.ن / در ادامه مشخص شد راننده فوق الذکر اصلا راننده نیست تاکسی متعلق به داداشه !
پ.ن اول / واقعه و اشخاص فوق الذکر کاملا واقعی بوده و ماجرای فوق در روز 1388/11/21 ساعت 4 تا 5 بعد ظهر در اتوبان تهران به کرج به وقوع پیوست !
پ.ن دوم / در حال حاضر در مرحله تکذیب واقعیت هستم و اینکه من هیچ کارتی برای رو کردن نداشتم !
پ.ن سوم / همون طوری که دست رو دست زیاده مثل اینکه کارت رو کارت هم زیاده !

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

نقطه سر ِ ناف

در دانشگاه آموختنمان چگونه تمام صفحه ی سفیدی را موازات حاشیه اش خط راست بکشیم / راست راست !
آموختنمان یک کاغذ سفید هر چقدر هم بزرگ باشد تنها با گذاشتن نقطه ای در میانش مال تو می شود / مال تو و فکرت !
دوروبری هایم همه یا خال خالی شده اند یا راه راه .
آنهایی هم که خط خطی نیستند اطرافیان من نیستند .
هنوز میانت را نیافته ام که نقطه ای بگذارم برایت !
اگر نیابمت / به زودی پاره ات خواهم کرد که نه دیگر در اطراف من باشی نه در عالم هستی ! 

 پ.ن / آدم ها در نظرم شده اند کاغذهای سفید گنده ای که جان می دهند برای نقاشی / نافشان را بگیری و در دو جهتش نقطه بگذاری برایشان !
پ.ن اول / دیروز جایی بودم و یک پیرمرده سفید شکم گنده هم روبه روم / آخ که دلم می خواست تمامی شکمش و نقاشی کنم اونم با ماژیک!