۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

... اما تو میمیری

سال ها پیش پدربزرگم بر اثر مرض قند مُرد .
قندش چهارصد و بیست و هفت واحد از حالت نرمال بالاتر بود / زمانی که در اتاق احیا بر تخت بیمارستان جان داد !
مادربزرگم بیشتر از مرگش متعجب قندش بود / می گفت غیر ممکن است !
ماه ها بود شیرینی ممنوع بود در خانه شان حتی در روابطشان .
فکر می کنم آن روزها مادر بزرگم شیرینی  ِ مابینشان را نیز کنترل می کرد / این اواخر همه چیز تلخ بود آنجاها !
اراده کرده بود زنده اش نگه دارد / هر چند بـــــه زور!
بعدها در دفتر کار پدربزرگم سه جعبه ی شیرینی خامه یی یافتند و در کشوی میزش عکس زنی دیگر !
ازآن روز به بعد تمامی وسایلمان را می گردد حتی به دنبال یافتن بسته یی شکلات !


پ.ن / به صرف پدربزرگ/مادربزرگ بودنم خودسانسوری نکنید / هر چه دلتان خواست بنویسید!

۴۷ نظر:

  1. پدر بزرگ شیرینی می خواسته. مادر بزرگ تلخ شده بوده.

    پاسخحذف
  2. این ماجرایِ شیرینیِ مابین دقیقن چیه؟

    پاسخحذف
  3. اون یکی شیرینی دیگه بره چی ممنوع بود؟
    حالا خدابیامرز از زیاده روی تو این شیرینی مرد یا اون شیرینی؟!

    پاسخحذف
  4. پس یجورایی پدر بزرگ خودکشی کرد !

    پاسخحذف
  5. جانا همه ی مردها چان اشان به سه چیز بسته است. غذا، قدرت و غرور.
    مادربزرگ ات با اینکه کارگاه قابلی است، سرنخ ماجرا را دیر پیدا کرد و سلطه ی ناشی از محبت اش سبب شد که فراموش کند پدربزرگ ات پیرمردی است که مرد است.
    این داستانک را چه زیبا نوشتی، دوست اش داریم.
    و عزیز دل، به صرفِ غلط است، به سِرفِ درست است.

    پاسخحذف
  6. صاحب عکسُ دیدین

    بنظرم علت مرگش شیرینی ما بین بوده

    به هر حال روحش شاد

    پاسخحذف
  7. مادر بزرگی که در پی زنده نگه داشتن همسر بود و پدر بزرگی که در پی شیرینی :|

    پاسخحذف
  8. اولن محشر بود
    میگم نوشته هات روز به روز محشرتر میشه :) عالی...
    دوم
    کو لینک من؟؟
    سوم دقیقن مشکل منم سانسوره

    پاسخحذف
  9. یعنی توی ختم هم خرما و حلوا ندادن ؟؟

    پاسخحذف
  10. دوستی می گفت : عرض زندگی مهم تر از طولشه !
    من هم تو اگه تو شرایط پدر بزرگت بودم همون کار رو می کردم ( منظورم شیرینیه نه چیز دیگه ای ! )
    بخوری و بمیری بهتر از اینه که نخورده زندگی کنی

    پاسخحذف
  11. وبلاگتو سیو کردم سر فرصت برگردم بقیه پستاتو بخونم.

    پاسخحذف
  12. اون قضیه بعد از ظهر نارنجی خیلی باحال بود...

    و اما در مورد شیرینی!
    این روزها همه یه بسته شکلات تو کیفشونه!؟!

    پاسخحذف
  13. سلام...

    پس نتیجه می گیریم که هیچ شیرینی ای را نمی توان کنترل کرد.
    پس ای مردم ایران. بیائید همگی شیرین باشیم.
    لینکت کردم.
    + باشی.

    پاسخحذف
  14. مادربزرگ شیرینی اصلی که محبتش بود رو پنهان کرده بود
    مطلب فوق العاده ای بود

    پاسخحذف
  15. خیلی خوب بود. قشنگ تأثیر گذاشت ...
    چقدر سخت بوده برای مادربزرگتون، از هر دو جهت.

    پاسخحذف
  16. نشسته م همه نوشته هات رو از اول تا اخر خوندم !
    لینکت کردم!
    وقتی کسی رو از چیزی محروم کنیم (شیرینی) اونوقت باید توی کشو ها و زیر تخت و خونه خالی و ...... دنبالش بگردیم ! چون مطمئنا پیداش میکنیم !

    شاید پدربزرگ مرحومت به خاطر کمبود محبت فوت کرد ! نه قند زیاد !

    پاسخحذف
  17. شیرینی همونه که سراغ چیزی بری که مال تو نیست، دزدانه بری
    این شیرینی همیشه تو کامت می مونه!

    پاسخحذف
  18. 1. بيچاره مامان بزرگ كه به زور ميخواست زنده نگهش داره..
    2. به تلان : "صرف" درسته!!!

    پاسخحذف
  19. قضاوت سختیه.این که تقصیر مادربزرگ بوده که زیادی سخت گرفته یا تقصیر پدربزرگ که قدر این سخت گیری ها رو ندونسته و...

    پاسخحذف
  20. یعنی میخوای بگی من از عنوان وبلاگ تو هم بی پرده تر مینویسمی جانا!!
    ..
    به بابا بزرگت میگن مررررررررررررد

    پاسخحذف
  21. ضمن تشکر از فورتونا، که نه ته پیاز است نه سر پیاز، از دوست جان خودم برای اشکال تراشی بی جا و بی موردم، عذر خواهی می کنم.

    و هرچند اهمیت ندارد، کارآگاهی را هم که نوشته ایم کارگاه، ببخشایید.

    پاسخحذف
  22. آره بعضی وقتا به خاطر ِ کار ِ بزرگترها و گذشتگانمون میریم زیر ِ ذره بین ...

    پاسخحذف
  23. وقتی چیزی رو ممنوع کنی اشتیاق رو برای بدست اوردنش زیادتر میکنی ... ماجرای مادر بزرگ و پدر بزرگ هم همین بود

    پاسخحذف
  24. راستی یادم رفته بود بگم
    چرا با اون عنوان لینکت کردم
    با همون منطق خودت
    کسی که خودش رو ارضا میکنه
    بعدش میشه از خود راضی دیگه! ;)

    پاسخحذف
  25. شاید هم عکس اون خانمه رو گذاشته بوده که مادربزرگت، بعد از دیدن اون یه مقدار از اندوهش کم شه. امیدوارم اینجوری بوده باشه. میشه مثل داستانا. یه پدر بزرگ فداکار.

    پاسخحذف
  26. اصلا از این مردا خوشم نمیاد. ولی با یه عکس نمیتونم قضاوت کنم که پدر بزرگ تو هم از اوناییه که من خوشم نمیاد.

    پاسخحذف
  27. بعد اون وقت شما عمو هستید یا عمه؟؟

    پاسخحذف
  28. شیرینی و اینا دیگه از پدربزرگ مادربزرگا گذشته.

    پاسخحذف
  29. جانا کجایی که سر مراسم خاکسپاری پدربزرگم ، یه سری میزدن تو سر خودشون و پدربزرگم رو " بابا " صدا می کردن ، همه گوز پیچ شده بودن ، البته توی شناسنامه پدربزرگم جا نبود که دیگه اسم همسر اضافه کنن ، یه کاغذ A4 ضمیمه کرده بودن به قسمت " نام همسر " . البته بنده خدا همیشه همسراش فوت می کردن و این هم نامردی نمی کرد بعدی رو رسمی می کرد گویا .

    پاسخحذف
  30. بلاگت جالب بود .
    آدم میتونه باهاش عجین بشه

    پاسخحذف
  31. حالا خدا بیامرز معلوم نمی کنه به خاطره سه جعبه قندش کشیده بالا یا اون عکسه...
    خلاصه فقط می دونم کاراکترش رو دوست داشتم دمش گرم

    پاسخحذف
  32. به قول فیلم دیشب باباتو دیدم آیدا
    همه یه یواشکی دارن
    این که چرا شیرینی خامه ای چون دوست داشتنیه
    و چرا زن دیگری
    چون شاید بش اجازه می داده شیرینی باشه چه روی میز چه بینشون
    شک انسان را نابود می کند

    پاسخحذف
  33. دم پدربزرگ شما گرم! خدا رحمتش کنه!

    پاسخحذف
  34. funny! so funny! hummm u got a blog? didnt know
    ;-)

    پاسخحذف
  35. حتي شيريني ميانشان را هم كنترل ميكرد ...

    پاسخحذف
  36. خداوند پدربزرگ را با شیرین خانوم محشور گرداند.

    پاسخحذف
  37. چون گفتی که خود سانسوری نکنیم،به نظر من این مسئله اونقدرام که سایر دوستان گفتن پیچیده نیست!پدر بزرگ تو یه آدم نامرد خائن وشیکمو بوده و مادربزرگت یه مرد اسکل و عاشق! همین.
    در هر صورت امیدوارم روح هر دوشون در آرامش باشه.

    پاسخحذف
  38. AMiN جان قضیه واسه من پیچیده نبود ولی اینکه تو نوشتی "مادربزرگت یه مرد اسکل و عاشق!" (بوده)، الان واسم خیلی پیچیده شد!

    پاسخحذف
  39. badha dar daftare karesh jabeye shirini peyda kardan tooye keshoye mizesh akse ye zan!ajab.

    پاسخحذف
  40. چه پست آموزنده ای ... دوستش داشتم ... و نگران خودم شدم ...

    پاسخحذف