ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

پرسه

پرسه در صحرا / مثال باد 
در مسیر باد / مثال شن 
شاکی از دنیا مثال خود / مثال گل 
آفرین بر تو که می دانی رهایی هست
وای بر تو که می دانی و رسوایی 
آفرین بر تو که می خوانی مرادت را 
وای بر تو که صدایت از ته چاهیست

این آهنگ و خیلی دوست دارم ! کاریه از حامد سید جوادی



ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه


کدوم نیمه، غمگین تره ؟
کدومش دوست داشتنی تر؟
 کدومش واقعی تر ؟

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

شور و گرم

دقت کردین وقتی داری شرشر گریه میکنی  اونم با صدای بلند یهو آب بینی ات می آیاد پایین ، وسط اون هاگیر واگیر چه حس خوبی بهت میده ! یک جورایی شور و گرمه ! البته گرماش مهمتره !
می دونین این حس مثل چی می مونه ؟
عین وقتی که تو حموم سرد، لخت ، شیر آب و باز کردی ، هنوز آب گرم نشده ، پاهاتو به هم می چسبونی بازم یک چیزی ازت می آیاد پایین و خودتو خیس می کنی (ادرار البته منظورمه )!
اینم همون قدر گرم و اینم فکر کنم یک جورایی شوره !
می دونین گرماشون یک جورایی آدم رو یاد بغل کردن می اندازه!
نمیدونم یعنی بقیه چیزای گرم و شور هم همین طوری ان ؟

حس مادرانه

مامانم امروز بهم گفت پسرها هم حق دارند بعضی اوقات ها !!!!!!!!!!!!!! که از دست دختر ها فرار کنند!
راستی این پسره باید چه طوری از دستت فرار کنه؟
بعد جدی و متفکرانه  بهم نگاه کرد ؟
وقتی مامانت اینو بگه بهت چی می تونی بگی ؟
لقمه تو دهنم خیره به مامانم خفقان گرفتم ! 

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

دیوار




همیشه وقتی به این عکس نگاه می کردم خودم رو می دیدم همین احساس مخمصه !
این عکس رو گذاشتم رو دسک تاپم به امید اینکه هر بار بهش نگاه می کنم یادم بیاد که باید یک کاری بکنم که از این اتاق بزنم بیرون .

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

...


یک روزایی که تا حد نفس نکشیدن دلت واسه یکی تنگ میشه ! 


ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه

روزهای نکبت آور

آخ یک روزهایی هستند که تا تمام می شوند پدرتو در می آورند و یک روزهایی بدتر از این روزها هم هست که نه تنها تمام شدنشون مایه مرگه فردا و پس فرداهات به گا... می دهند . یک روزایی که از بس عالی اند شب موقع خواب شلوارت و خیس می کنی از ناراحتیشون .
روزایی که یک جاهاییشون حس مکان و زمان به هم می پیچند و ممکن ساعت ها کف اتاق نشسته باشی و به زمین زل زده باشی !
آخ امروز یکی از اون روزهاست .
نمی دونم از کجای فرایند تکامل حس امید تو زندگی انسان نقش پیدا کرد اما این احمقانه ترین حس آدم هاست . نمی فهمم چرا همیشه منتظر یک معجزه ام  که بیاد و تکانم بده .
ای کاش یکبار به خاطر این دل طاحب مرده و ذهن بی درو پیکر من یک چیزی میشد تو این زندگی ام . 

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

من و .................کش رنگی هام

اولین بار نمی دونم دقیقا چند سالم بود شاید دوازده سیزده ساله یک سری کش های رنگیه/ رنگا وارنگ خریده بودم و بسته  بودم به دستم با همه ی حس زیبا شناسی اون موقع هام فکر می کردم که خیلی خوشگل شدم و کلی کیف می کردم باهاشون بازم یادم نیست اولین نفری و که توی گوش بغلی اش آروم گفت چقدر زشته کش های این دختره/ دهاتی .... نمی دونم تو نگاهش چی بود وقتی به دست من نگاه می کرد و همزمان در گوش دوستش پچ پچ می کرد فقط همین یادم موند که همون لحظه اون کش هارو از دست ام درآوردم و تا مدت ها سعی  کردم اونقدر ساده همه جا باشم که دیگه چیزی ام تو چشم کسی نیاد که بخواهد بهش بگه زشت . حالا بزرگتر از اون روزهام اما هنوز اونقدر آروم می آیام و می روم که بازم کسی قضاوتی در موردم نکنه . انگار اون روزا واسه همیشه حس انتقاد پذیریم رو از دست دادم . هنوزم هم می ترسم .
بزرگتر شدم و حالا فقط لباسام یا رنگشون نیست که گاهی اذیتم می کنه این روزا بابت رفتارهام هم می ترسم اونقدر آروم و بی کلام تو زندگی ام می خزم که نکنه بازم یکی در گوش بغلیش چیزی بگه بهم . احساس می کنم همون روزها یک چیزی تو وجودم از دست رفت اونم جرات خود بودنم / بود .
از اون روزها نصف جاهایی که می تونستم و  نرفتم و نصف کارهایی که می تونستم و انجام ندادم نکنه کسی بازم اونجوری نگاهم کنه و همه ی اینا باعث شد امروز نصف چیزی باشم که می تونستم باشم .

من و بغل دستی ام و ..............خیابان

امشب من و یک  دختر دیگه کنار هم تو خیابان ایستاده بودیم /من چند قدم بالاتر ازاون  . هر جفتمون منتظر ماشین بودیم .
من حواس ام بود که ماشین که می خواهم سوار شوم حتما تاکسی باشه  یا دو تا خانوم دیگه هم تو ماشین باشند /لااقل راننده اش بهش بخوره که مسافر کشه / کلی هر ماشینی و از یک کیلومتر اون ورتر/ دید می زدم و بعد از طی یک سری فرایندهای موازی  توی کله ام و برابر کردن قد و وزن راننده  با مدل موهاش / رنگ ماشین و مدل نشستن  طرف رو صندلی  و مقایسه اش با مدل قیافه ی  آدم بده ی تو فیلم ها اونایی که تو بچگی تو کارتون ها دزد بودن وریختن این ها روهم وبعدم یکم ...ام ام کردن می گفتم تاکسی!
بعد از چند دقیقه یک دفعه دیدم دقیقا همون ماشین هایی و که من میگم  اون ساکت ازشون رد میشه و هر کدوم ها رو که من دماغ ام می کنم اون طرف اون می ره سمتشون .
من تاکسی ... / آقا... می روید ؟ و اون منتظر .
من اه نه برو بابا  / مزاحم نشو/ و اون چند تا لبخند می زد و می گفت چی کاره ایی ؟ چند نفرین ؟ ....؟
ما جفتمون دختر شاید هم /هم سن و سال  بودیم .  هر دو/ هم زمان با هم / همان جا وسط خیابان داشتیم به یک جامون و یک چیزمون فکر می کردیم . من ترس از دست ندادن اش رو  داشتم و اون اجبار واسه از دست دادنش .
من نگران از اینکه که نکنه یک نفر ما تحت ام رو به باد بده و اون به جهنم / نکنه روحیه ام داغون شود و نکنه بعد اونی که می خواهم نشوم و نکنه ...؟ نکنه ؟
اون اما داشت با خودش می گفت ...
یک چیز مشترک که جفتمون رو همان جا /کنار خیابان/ هنوز هم  نگه داشته بود .
یکدفعه  به یاد وب لاگم و افتادم  و اسمش ....!
این رو اینجا تعریف کردم که خودم هم یادم بماند  خیلی از چندگانگی های مشترک  آدم هارو ! درست مثل اسم همین وب لاگ / آخرش رو به من برگشت و گفت امشب انگار ماشین نیست بعد هم رفت به سمت پایین خیابان / خیلی دورتر از جایی که من ایستاده بودم .