۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

تو ماشین نشسته بودم / وَن، ردیف آخر / هوا تقریبا داشت تاریک میشد دم دم های غروب!
داشتم از شیشه ی ماشین بیرون رو نگاه می کردم / پسر بچه ی پنج شیش ساله یی تنها صندلی عقب نسشته بود / بابا مامانش جلو تو حال و هوای خودشون داشتن یه چیزایی می گفتن!
یهو این ور و نگاه کرد و من رو دید بعد شروع کرد به نگاه کردنم / منم نگاش کردم تمام دو دقیقه ی ِ پشت چراغ قرمز رو / نه اون پلک زد نه من / خیلی جدی خیلی خاص / انگار یه جورایی عمیق!
چراغ قرمز تموم شد / ماشین حرکت کرد / پسر بچه هی نگاه کرد به من تا ماشینشون دور شد / بعـــد من ردیف ِ آخر وَن / صندلی آخر، اون گوشه ی ِته بغضم ترکید! 

۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

اینجا ، اتاق ِ من است !

اینجا خانه ی ِ من است / جایی که همه ی ِ چیزهای داخلش یک پسوند من دارند آخرشان/ آشغال های ِ من / توالت ِ من / بشقاب های ِ من  و... اتاق ِ من !/ توی اتاق ِ من دو تا تخت چوبی یک نفره هست / یکی آن سر اتاق چسبیده به دیوار یکی هم این سر اتاق کنار پنجره / تخت کنار پنجره تخت ِ من است / ،تخت ِ کنار دیوار، همیشه خالی است / صاحب ندارد / با اینکه توی خانه ی من است اما تخت من نیست/ تنها وسیله ی بی هویت اینجاست / دلیل ِ بودن ِ بی موردش همیشه برایم سوال است ؟!
 طرف دیگر اتاق هم قفسه ی شیشه یی ست که نقشش برای من جاکتابی ست مثلا / طبقه ی بالایش پُر است از گل و دسته گل های خشک شده/ طبقه ی پایینی پر است از کتاب های ایلتس در حالی که من می خواهم تافل امتحان بدهم و طبقه ی ِ پایین ترش دفترهای طراحی ام که عمدا نگهشان داشتم تا به کسی نشان دهم و تا امروز هیچ کس آن ها را ندیده / کنارشان هم کلی فلش کارت زبان است که تا حالا تنها سودشان برای من ورق بازی و تقسیم شان به جای کارت بوده ! اگر شما هم مثل من آدمی بودید که در حد فیل شرطی بود / (لابد جریان فیل ها را می دانید دیگر / اینکه توی بچگی پایشان را به یک درخت بزرگ می بندند و چون نمی توانند حرکت کنند وقتی هم که بالغ می شوند و بزرگ برای جابه جا کردن و کندن درخت تلاشی نمی کنند و رام سر جایشان می مانند ) / داشتم می گفتم که من در حد فیل شرطی هستم و اگر کاری نشد ، در ذهنم تا اخر عمر نمی شود و شاید برای همین است که اینجا پُر است از چیزهای ِغلطی که هیچ وقت تغییر نکرده ! نه کارت ها / نه تخت / نه کتاب ها و نه حتی من !
زیر تمام این ها هم یک کمد در بسته ی ِ قفل داراست که همیشه باز است / تویش پر است از خرت و پرت های قدیمی ! لا به لایشان یک نوشته پیدا کردم از احتمالا چهارده پانزده سالگیم / حدودهای ده سال پیش / رویش مصمم نوشته بودم / یه روز دنیا رو عوض کن ! 
اخرش اینکه من و دنیا و عوض کردنش، هیچ / گُه اضافی ست / اما شاید یک روز دنیا توانست من را عوض کند !
همین

۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه

همین

امروز سیزده به دَر است و من تمام قد از پنجره ی ِ رو به خیابان دارم به دَر شدن ادم ها ، همسایه ها ، ماشین ها و سبزه ها را نگاه می کنم ! حتی گربه ی بی حیای کوچه ی ما هم دارد سیزده اش را به دَر می کند ! حالا چرا گربه ی ِ بی حیا ؟ چون همسایه ها شاکی هستند که راست راست روی دیوار مقابل آپارتمان جفت گیری می کند و سر و صدا راه می اندازد و انگار نه انگار که انبار و پستویی هم هست / همسایه ها معتقد هستند که اینجا خانواده زندگی می کند و عفت عمومی نباید خدشه دار شود / در همین راستا یکی دیگر از همسایه ها پیش نهاد داد که روی دیوار آپارتمان را سیم خاردار بکشند که با پا درمیانی سایرین منصرف شد !
من تلویزیون ندارم / یعنی دارم اما کار نمی کند / یعنی کار هم می کند / تصویر هم دارد اما صدا ندارد / من هم نمی دانم ایراد از کجاست قبل تر ها سالم بود / خلاصه اینکه وسیله یی هم نیست برای گوش دادن به زر زدن های مداوم این ها و کمی سرگرم شدن ! خانه ساکت ساکت است !
همسایه ی بغلی هم چند وقتی است توی نورگیر ساختمان ، پنجره ی چند متری باز کرده است / حالا با نقشه ی کی و اجازه ی چه کسی نمی دانم ؟ / پنجره ی شان با فاصله ی یک متر ، مُشرف است به داخل اشپزخانه ی من ! هر وقت که رد می شوم هم من آنها را می بینم ، هم آنها تا ته من را / به مادرم گفتم که ما می توانیم شکایت کنیم اما مادرم معتقد است که بهتر است ما لَج ِ کسی را در نیاوریم ممکن است همسایه عصبانی شود و من یک دختر تنها هستم / راستش مادر من از اینکه دیگران عصبانی شوند می ترسد و ترجیح می دهد همه تا سوراخ ِ فلان جای من را ببینند اما عصبانی نشوند و جرشان در نیاید / در هر حال امیدوارم نفر بعدی که اینجا می اید خا.یه دارتر باشد و اینها را بنشاند سر جایشان .
توی سرم شیش تا تار مو سفید شده است آیا من دارم پیر می شوم ؟!!!!
شکمم درد می کند شاید از گرسنگی، شاید هم از تنهایی / چند ساعتی گذشته / ادم هایی که به دَر شدند دارند بر می گردند و من هنوز همین جا ایستاده ام !

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

حکایت ِ ماست

 کلی قدم می زنم / دَم دَمای غروب که میشه بر می گردم خونه . سر خیابون می پیچم تو کوچه / از دکه ی خلوت اون طرف خیابون یه بسته پاستیل هاریبو می خرم ، زود بازش می کنم و سه تا دونه شو با هم می زارم تو دهنم  بعد هی مزه مزه می کنم / خوشمزه است .
بعد راهم رو می گیرم و با مغازه دار سر کوچه سلام احوال پرسی می کنم / یکم غریبه نگام می کنه اما مهم نیست / تمام طول کوچه ی بارون زده رو می دُوَم / می رسم در ِ اپارتمان ، عین همیشه بازه / باز هم پسر ِ هفت هشت ساله ی طبقه سومی باز گذاشته / در و می بندم و پله ها رو عین همیشه می شمارم و میرم بالا هر پاگرد و که رد می کنم چراغ شو روشن می کنم و میرم بعدی /  کم کم دست تو جیبم می کنم و دنبال کلید می گردم / کلید هارو که در میارم چند تا از پاستیل هام می ریزه رو زمین ، با غصه نگاشون می کنم و میرم طبقه ی بالاتر / پاگرد بعدی / اخرش می رسم در خونه / به نظرم قاب چوبی روی در عوض شده / یکم دقیق تر میشم / بعدش یادم میاد که خونه رو اشتباه اومدم / ساختمان رو ، کوچه رو / همه ی پاگرد ها رو / کل راه رو / یادم میاد دو ماه پیش از اونجا اسباب کشی کردم که دیگه اونجا خونه ی من نیست / که مغازه دار سر خیابون چرا یکم غریبه نگام می کرد / تمام پله ها رو بر می گردم / تمام کوچه رو به عقب همه خیابون رو تا ... !

پ.ن / حالا این هم حکایت وبلاگ فیلتر شده ی ماست / اولین پست  بعد از فیلتر شدن وبلاگ و یه غیبت حدودن یه ماهه! 

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

به چشم نمیان اما مهمن !

خوشبختی تعریف های مختلفی داره / حالات متنوعی داره / جاهای مختلفی وجود داره / واسه هر کسی یه جوره اما این روزها دارم حس می کنم که واسه من
نق نق های مامانم / اصرار هاش واسه صبحونه خوردن
بوی پیاز داغ
اش های جمعه ها ناهار
شلغم های همیشه رو گاز مامان بزرگم
پتوهای سنگین دست دوز خونگی
سلام های هر صبح بقال محله
چراغ های فلان خیابون
انارهای دونه شده
اون درخت ته کوچه
همه و همه یه قسمتی از خوشبختیه هر چند یه قسمت خیلی کوچیکش / گاهی بدجور دلم واسشون تنگ میشه !


۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

فردا میای یا پس فردا ؟

گاهی امروز، امروز نیست / امروز روزیه که اون میره ، و فردا مهم نیست چند شنبه است تا ساعت چند کلاس داری باید کجا بری /  کدوم سریال ، پخش هفتگی میشه / کدوم مجله نسخه ی ِ جدیدش میاد و... فردا روزیه که اون میاد!
یه دوست داشتم که دوست پسرش سرباز بود بعد زمین واسه این گرد نبود روزهای هفته زوج و فرد نبودن یه روز بیست و چهار ساعت نبود / همه چی یه مبدا دیگه داشت / همه چی بر مبنای یه چیز دیگه می چرخید اونم این که پسره کِی ها بود کِی ها ترخیص بود ؟ / کِی مال خودش بود / کِی واسه خودشون بود  
روزهای هفته  تقسیم شدن به روزهایی که اون میاد و روزهایی که اون میره
صبح از خواب بیدار میشد ، ساعت هفت / چون امروز می اومد تمام روز تا ساعت 5 عصر می چرخید / همه چی تند بود و گرم و فوق العاده / ساعت پنج عصر می رفت ساعت ده شب می اومد همه چی سرخ بود / عرق داشت / حرارت داشت
فردا روزی بود که اون نمی اومد سرد بود ساعت ده صبح میشد / همه چی کش می اومد / تمام صبح و خمیازه می کشید سر کلاس بی حوصله بود تمام روز و منتظر فردا بود شب و زود می خوابید و باز فردا ..
تمام اون چند ماه واسش روزهای ِ سرد و گرمی بود که زوج و فرد بودنشون / تاریخ شون / خوب و بد بودنشون اهمیت شون و قشنگ بودنشون بسته به این بود که امروز اون میاد یا فردا ! .

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

پو....یان

پویان بچه ی وسط ِ خانواده بود/  پنج سال از برادرش ، کوچیکتر بود و دو سال از خواهرش ، بزرگتر / مامانش می گفت از همون بچگی باهوش بوده و یکم متفاوت / تعریف می کرد که توی چهار سالگی پایتخت تمام کشورهای دنیا رو بلد بوده و می دونسته هر کدوم کجا هستن / تو شیش سالگی می تونسته بخونه .
 پویان ساکت بود / اروم بود سه سال و جهشی درس خونده بود و شاید چون خیلی با همسن و سال هاش نبود ادم ِ معاشرتی نشده بود / در کل  از اونایی بود که سرشون به کار خودشونه  از اوناییی که  اینده شون روشنه / از اونایی که بی آزارن !
یه شب موقع برگشت تاکسی که توش نسشته بود تصادف کرد / همه سالم رفتن خونه حتی راننده پویان تنها زخمی بود / قطع نخاع شد !
یادمه بعدش دیگه خیلی حرف نمی زد / خیلی نمی خندید / بیشتر شبایی که ما اونجا بودیم باباش با یه غصه ی خاصی عر/ق می خرید و می اورد خونه و با هم می خوردن بلکم یکم حالش عوض بشه / یه ماهواره داشت تو اتاقش و یه تخت مخصوص معلولین و یه سری چاقوی کامل / چاقو جمع می کرد انواع و اقسام / عشقش شده بود همه ی اینا / کارِ خاص دیگه یی نمی کرد !
خیلی دوست ِ صمیمی نداشت / با همون هایی هم که می شناخت دیگه نمی پرید / گاهی فقط با خواهرش  حرف می زد / کتاب نمی خوند فقط گاهی ماهواره می دید بیشتر راز بقا .  
چند بار به بابا مامانش گفته بود تحمل این زندگی رو نداره کمکش کنن خودشو خلاص کنه / مامان باباش زده بودن تو سر خودشون و از اون به بعد علاوه بر بیمارستان و فیزیوتراپی و اموزش معلولین / مشاور هم می بردنش .
می گفتن خوب شده / بهتر شده . خوشحال تره شایدم اروم تر اما یه مدت بعد پویان خودشو با یکی از چاقوهایی که جمع می کرد و هر روز برق می انداخت کشت !
وصیت نامه یی نداشت / هیچی ، فقط توی دو خط بدون خداحافظی و اَدای خاصی نوشته بود تخت شو بدن به یه معلول نیازمند و چاقوهاش رو نگه دارن !  

۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

        خود ....... ارضایی با اون همه نقطه ی بی دلیل یا با دلیل ِ وسطش 
                                          یه ساله شد !

پ.ن / پارسال اذر ماه که شروع کردم به نوشتن اینجا شرایطم یه جورایی شبیه امسال اذر ماه بود / نتیجه اینکه یه سال اینجا نوشتم و تجربه کردم ، اما تا اونجایی که ممکن بود توی یه قسمت های دیگه ی زندگیم درجا زدم !
پ.ن اول / خود ....ارضایی واسم اتفاق های خوب و شاید بدی هم داشت / اما با تمام اینا چیزهای ارزش مندی رو بهم داد !
پ.ن دوم / از همه اونایی که این یه سال من و خوندن ، ممنونم / چه اونایی که کامنت گذاشتن و من رو همیشه خوشحال کردن و چه اونایی که خاموش و بی سرو صدا خوندن ! 
پ.ن سوم / نوشتن تجربه ی ِ خوبیه / وبلاگ ضدخاطرات نوشته ی جناب سولوژن باعث شد من وبلاگ خودم و داشته باشم و بنویسم / امیدوارم اینجا هم یه زمانی واسه کسی انگیزه ی نوشتن شه ! 
پ.ن چهارم / آقای فهیم نویسنده ی وبلاگ گفت و چای مدتی که به دلایل خودشون نمی نویسن / امیدوارم دوباره نوشتن و شروع کنن ! 


۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

جای خوبیه فقط یکم دور ِ

این روزها بدجور، آدم های دور و اطراف در حال رفتن هستند / همه ی کسانی که به نوعی می شناسی شان / ان هایی که دوستشان داری / ان هایی که نمی شناسی و دورادور می بینی ، ان هایی که نوشته هایشان را می خوانی / ان هایی که بهشان فکر می کنی و همه ان هایی که دلت برایشان تنگ خواهد شد / همه به نوعی یک جای فرایند رفتن هستند / امسال نه سال بعد ، شده حکایت شتری که در خانه ی همه می خوابد / کشور و قاره اش ممکن است یک فرق هایی بکند اما در نهایت همه رفتنی هستند !
بعش ادم می ترسد / از این همه ادم هایی که خودشان دارند تبدیل می شوند به یادشان  / این می شود که سر شبی نیم ساعت می خوابد و بعد تا صبح انقدر به سقف اتاق خیره می شود که سقف سوراخ شود !
هر روز یک نفراز یک گوشه زندگی و خاطره و مهمانی و فلان کافه / فلان صندلی و فلان جمع همیشگی کم می شود / می رود یک جای ِ خوبی که دور است  
ادم می ماند این همه حس از دست دادن را کجای زندگی اش کجای وزن چند ده کیلوییش جا دهد / این همه را بچپاند کجا که خودش هم باورش شود که خبری نیست 
مساله کجا سخت تر می شود که ادم رو راست که نگاه می کند می بیند خودش هم رفتنی است / یک جای دوردست / شاید یک جای خارج از دسترس برای خیلی های دیگر !

۱۳۸۹ آبان ۲۵, سه‌شنبه

جات خالیه !

این روزها دلم یه ادمی رو می خواست که همه چیزهای که واسه من مهمن ، واسه اونم  مهم باشه / یه ادمی که همه چیزهایی جالبی که من و شگفت زده می کنه رو ببینه و بفهمه!
یه ادمی که برای حرف زدن باهاش احتیاج به تعریف و توضیح و تفسیر و مقدمه نداشته باشم ! یکی که میشد بهش زنگ زد و گفت دیدی چی شد / دیدی این جوری شد / دیدی بهت گفته بودم ؟
یه ادمی که همه ی گذشته رو / همه ی فیلم رو / همه ی تورو بدونه / یه ادمی که اشک هات و گریه هات و بغض هات و شکست هات و خوشحالی هات و شانس هات و بدونه / اسم مامان بابا و ادرس خونت و بدونه ! یه ادمی که بدونه چند سال پیش چی بودی و چند سال بعد می خوای چی بشی / ادمی که ارزوهات و شنیده باشه !
ادمی که بدونه کجاهات زخمه / کجاهات ترسه / کجاهات امید ! 
ادمی که وقتی می بینیش بتونه حدس بزنه  چرا الان اینقدر ساکت و بی رمق و غمگینی ! ادمی که چشم هات و بشناسه / خودت رو بشناسه ! ادمی که منتظرت بمونه تا بهت بگه چی شد ؟ چی کار کردی ؟ یالا  زود باش تعریف کن واسم !
یه روزایی دل ادم بدجوری یه همچین ادمی می خواد !


۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

همه ی جاهای ِ گرم آدم ها

همه آدم ها یک چیزهای مشابهی دارند در جاهای ِ مشابه شان / حالا شاید چیزهای ِ مشابه شان هم رنگ و ریخت و شکل و شمایل نباشد اما حس شان یکی است
بعد آدم ها چون آدم هستند ، دوست دارند چیزهای مشابه شان را به هم نزدیک کنند
دوست دارند چیزهای مشابه شان را به چیزهای مشابه دیگران بچسبانند
دوست دارند به چیزهای مشابه هم نگاه کنند ، دست بزنند و فکر کنند
آدم ها دوست دارند لبشان را به لب ِ دیگران بچسبانند و نه مثلا پیشانی یا صورتشان
آدم ها معمولا چیزهای ِ گرم را دوست دارند شاید چون همه ی چیزهای مهم ِ آدم ها گرم هستند
آدم ها کلا چیزهای ِ گرم مشابه چیزهای ِخودشان دردیگران را خیلی دوست دارند / چون آدم ها آدم اند دیگر
بعد بعضی از آدم ها عین من نمی فهمند چرا بعضی از آدم های دیگر ، با اینکه چیزهای گرم دیگران را دوست دارند اَدا در می اورند که ندارند
چرا بعضی ها می گویند آدم ها ، آدم نیستند و مراقب اند کسی چیزهای گرم دیگران را دوست نداشته باشد ، چیزهای گرم دیگران را نبوسد و به چیزهای گرم دیگران دست نزد / حتی وقتی خود دیگران می خواهند !!
چرا بعضی ها نمی گذارند آدم ها با همه جاهای گرم خودشان آزاد باشند

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

قبلا بیشتر / الان کمتر


قبلا بیشتر حرف می زد / بیشتر می خندید الان خیلی کمتر . تو ماشین که کنارش می نشستم درباره ی ادم ها حرف می زدیم ، اونایی که رد می شدن اونایی که می شناختیم ، الان بیشتر موزیک گوش میده / خیابون ها رو جا می ندازه و از شلوغی شکایت می کنه .
قبلا ته ریش می ذاشت / بهش می اومد / هر وقت می بوسیدم ، سروصدا می کردم که نکن صورتت زبره  / الان ته ریش نمی زاره صورتش نرمه اما خیلی هم رو نمی بوسیم
قبلا هر هفته جمعه ها فیلم ترسناک می دیدیم و من جرات دیدن نداشتم / الان مدت هاست هیچ فیلمی با هم ندیدیم
قبلا بیشتر با هم بودیم الان هم اون نیست هم من 
قبلن اگه باهام حرف نمی زد / اگه ناراحت بود ازم شب خوابم نمی برد / الان مدت هاست با هم مشکل داریم و من شب ها خوابم می بره .
یه عکس ازش تو اتاقم دارم / یه جوان سی و چند ساله یی که من خیلی دوستش داشتم  قبلا بیش ترشبیه عکسش بود الان کمتر .
وقتی از یه گوشه به خودم و خودش نگاه می کنم / می بینم پدرم پیر شده و من بزرگ !

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

گُلــــــی

اسمش گلناز بود / بهش می گفتن عمه گلی / واسه همین منم بهش می گفتم عمه گلی / سی و چند سال بیشتر سن نداشت / دختر بزرگ خانواده بود و برادرهاش از خودش بزرگتر بودن و سه تا خواهر کوچیکتر از خودش هم داشت !
معمولی بود / سنتی بود / از اونایی که خانواده و جامعه همه چیزشون و گرفته / همه جوره تسلیمش کرده بودن / اما خیلی مهربون بود / ازدواج نکرده بود / خواهرهاش هم به خاطر اینکه گلی خواهر بزرگتر بود مجرد مونده بودن !
یه چند وقتی بی رمق شده بود / بعد معلوم شد تو سینه اش توده داره / سرطان سینه بود / یه سینه شو کامل برداشتن ! موهاش مشکی بود / همه اش ریخت ! چند وقت بعد متوجه یه توده مشابه تو سرش شدن / عمل کرد / بینایی یه چشم شو از دست داد ! /
 توده ی سینه اش باز رشد کرد و دیگه داشت می مرد / روز اخر تو بیمارستان از خواهراش به خاطرمجرد موندن شون حلالیت خواسته بود / می گفتن چند ماه بوده خودش رو نگاه نمی کرده تو آینه / واسه بار اخر خودش رو نگاه می کنه و دو ساعت بعد تو بیمارستان بی هیچ تعلقی از دنیا ، فقط با یه اسم عمه گُلی می میره !
بعد از مردنش تمام نگرانی داداش ها و باباش دلیل مرگش بود / خونواده اش عیب می دونستن بگن سرطان سینه داشته به همه یه چیز دیگه گفتن.
یه سال گذشته و دو تا از خواهراش ازدواج کردن و یه دونه شون مونده / باباش اون روز تو سالگرد فوتش می گفت / همینه که میگن هیچ کار خدا بی حکمت نیست !!!

۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

همیشه یک نفر هست که از آن طرف بیاید !

دیشب از تمام شهر و وطن و سرزمین و خانه ی پدری و مفاهیمی از همین دست یک گوشه خیابانی را می خواستیم که توی حال و هوای خودمان کنارش / گوشه یی پهن باشیم و یک کمی هوا بخوریم / یک کمی ولو باشیم / خلاصه یک جایی باشد بی سر خر، که دو نفر انسان ِ کاملا بی شرف از آن طرف می آیند و به راحتی به ما می گویند جمع کنید خودتان را و بعد با آن مدل قیافه های حق به جانبآنه و کثیف نگاهت می کنند و اتفاقا منتظر می شوند که آدم خودش را جمع کند و حتما برود !
اینجا همه چیز متعلق به آنهاست و ما / خودمان ، موجودیتمان و اعتقادتمان / غلطِ اضافی هستیم !
اینجا همه چیز حکمت دارد / و حکمت وجود بعضی آدم هایش ، سر خورده کردن و فراری دادن بقیه ی ِ آدم هاست !
همیشه کسانی هستند که از آن طرف بیایند و بر.ینند به لحظات ناب زندگی شما !آدم اگر ذره یی شک و مقداری هم دلتنگی داشته باشد برای نرفتن / بعضی ها هستند که مصمم می کنند آدم را به رفتن !
بند ناف ما را که همین جا بریده اند لاقل اشهدمان را اینجا نگویند / گاهی فکر می کنم نکند توی قبر هم یکی ازآن طرف بیاید و بگوید خودتان را جمع کنید / قبرستان ماست !


۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

میگن سوخته اما من همش فکر می کنم مُرده !

دیروز لب تاپم سوخت !
خیلی ساده مُرد / عین ادم ها که امروز ممکن است باشند و فردا نه / شبش کار می کرد خوب بود درست بود / خاموشش که می کردم سالم بود اما صبح به کل از کار فتاده بود
وقتی تست فنی شد و گقتند سوخته و پسرک مسئول به کنایه گفت خانم نوت بوکتون از دست رفته / دلم می خواست بزنم توی دهنش
خنده ندارد / انتقاد و تعجب هم ندارد
برای آدمی مثل من لب تاپم حکم خیلی چیزها را داشت
حکم مادرم / پدرم گه گاه دوستانم
سه سال هر جایی که بودم ، بود / سه سال بی چون و چرا شب تا صبح / بیشتر از همه /  اصلا برای خودش آدمی شده بود / شاید فقط اسمش کم بود !
بی منت بود / هر وقت که می خواستمش بود / گرم بود / روی شکمم که می گذاشتمش اصلا انگار زنده بود/
خلاصه اینکه از همه چیز به من نزدیک تر بود/ کلی از شب ها آخرین چیزی که قبل از خواب دیدم صفحه همین لب تاپ یک کیلو و نیمی بود !
توی جاده موقع تنهایی / موقع ناله و زاری حتی موقع بهم زدن با ادم ها هم همین دو تکه سیم و مدار بود که بی هیچ چشم داشتی نمی گذاشت خیلی تنها باشم !
من لب تاپم را دوست داشتم باور کنید بیشتر از خیلی از ادم های زندگی ام
حالا عین یه تیکه فلز و چند تا سیم افتاده گوشه ی میز
نگاهش می کنم / صفحه اش را باز و بسته می کنم / خبری نیست / صدای فنش دیگر در نمی اید
غصه ام می گیرد / انگار شخصیت ِ خودش را داشت برایم
اگر توی این سه سال یه لیوان آب هم دستم داده بود شک نکنید برایش مراسم ختم می گرفتم!

پ.ن / آخرش اینکه هر چند عجیب آدم هایی مثل من هستند که دو تکه سیم و مدار برایشان فقط  تکنولوژی نیست جای خیلی چیزها را دارد /  صبح تا شب / شب تا صبح ، به خصوص موقع هایی که هیچ کس نیست / حتی شما دوست عزیز !