۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

من / او / تو

 من و زندگی هیچ وقت با هم دوست نبودیم شاید از اون روزی که زندگی تو سن دو سالگی منو از بیست تا پله انداخت پایین تا بمیرم  دیگه با هم دوست نبودیم / زندگی بارها سعی کرد منو بکشه / بارها اشکمو دراورد / بارها بهم پشت کرد / شاید به خاطر همه ی اونا من و زندگی همیشه با هم دعوا داشتیم / گاهی که از زندگی می پرسم اونم همین قدر از من شاکیه  بارها خجالت زده ش کردم / بارها ازش فرار کردم / اون میگه دعوای ما از اونجایی شروع شده که من تو سن هفت  سالگی احساس کردم که این زندگی لیاقت منو نداره / زندگی میگه هیچ وقت عمدی کاری نکرده با من،  اما من حرفش و باور نمی کنم / زندگی حتی تو یک روزگی هم خواست منو خفه کنه و اگه مامانم نرسیده بود زندگی منو کشته بود / به هر حال همون حدودای بچگی از اونجاهایی که من تونستم فکر کنم من و زندگی همو دوست نداشتیم !
حالا امروز بعد از مدت ها من و زندگی ساکت و آروم روبه روی هم نشسته بودیم نه اون از من انتظاری داشت نه من منتظر چیزی از اون بودم / داشتم با هم غرغرمون و می کردیم که غریبه یی آمده به من و زندگی می گوید : می دانید مشکل شما چیست ؟
 با تعجب می گوییم نه / می گوید اینکه تو و زندگیت خدا ندارید / همان خدایی که از رگ گردن نزدیک تر است به هر کس !
من و زندگی به هم نگاه می کنیم و می دانیم که تنها چیزی که در زندگی از رگ گردن به من نزدیک تر است سیم هدفون و ام پی تری پلیرم است و بس / من و زندگی با هم زیر لبی می خندیم / غریبه ادامه می دهد نخندید مشکل امثال شما همان بی اعتقادیتان است بی خدایی هایتان / اصلا همین بی بودن هایتان / من و زندگی خنده مان گرفته است دیگر / غریبه بلند می شود و به من و زندگی می گوید اصلا جفتتان بی شرف هستید ، عوضی های ِ بی اعتقاد ِ بی همه چیز ! من و زندگیم را بی همه چیز خطاب کرد و  گفت هر دویمان پوچ هستیم و رفت !
گفت رابطه ی من و زندگیم نامشروع است !

پ.ن/ چیزی که بیشتر از همه چی ناراحت کننده است برام ادم هایی هستند که میان وهمه ی ناموفقی هاتو ربط میدن به بی ایمانی هات !


۲۴ نظر:

  1. این بی اعتقادی ات را بیشتر دوست دارم...
    با همه ی مشکلاتش...

    پاسخحذف
  2. نميدونم بخندم يا گريه كنم
    اما سعي كن از معاشرت با خيليا دوري كني
    چون همين زندگي ناسازگار رو هم از آدم ميگيرن
    :*

    پاسخحذف
  3. هیش دقت کردی ایمان چقد زنگی رو راحت می‌کنه؟ ایمان به هر چیزی . دیدی داشتنش چقد سخته؟ من نتونستم. حسودیم میشه پاری وقتا.

    پاسخحذف
  4. چه جالب.من نیز از زندگی نوشته بودم امروز.

    پاسخحذف
  5. چرا منظور ایمان رو این برداشت نمی کنی که هر کاری که می کنی بهش ایمان داشته باشی ایمان داشته باشی که از پله ها به راحتی میری پایین
    ایمان داشته باشی که این کارم درسته.

    حالا برای 1 هفته حرف اون غریبه رو مبنی بر با خدا بودن گوش بده خدا وکیلی اگه نتیجه داد اینجا بنویس تا ما هم عمل کنیم.

    اگر اون غریبه و اون غریبه ها برای شناختن خدا فوش نثارمون نمی کردن شاید وضع ما هم این نبود.

    پاسخحذف
  6. اینکه خدایی داشته باشی که قدرت داره و بتونی وقت غم و غصه هات باهاش حرف بزنی و بهش تکیه کنی چیزیه که همه بهش احتیاج داریم. خدایی که به همه کاراش اعتقاد داشته باشی. اما مشکل اینجاست که اصلاً این خدا کجاست؟ چطور میشه پیداش کرد؟
    میگن مادر بزرگ پدریم خیلی اعتقادات قوی ای داشته و خودش هم خیلی زن قوی و عاقلی بوده. چند وقت پیش برام یه ماجرایی رو تعریف کردن ازش. می گن بعد مرگ پسر و عروسش تو یه تصادف حتی یه قطره اشک هم نریخته. فقط حالش خیلی بد شده. رفته نشسته کنار حوض خونه و با خدا حرف میزده که هر چی تو صلاح می دونی... نمیدونم واقعاً خدایی وجود داره یا نه. اما همین که به یکی اعتقاد داشته باشی همین که قبول داشته باشی که یه خدایی دوست داره و انفاقایی که برات میفته خیر و صلاحی توش هست، بهت کمک می کنه که زندگی رو هم بهتر قبول کنی و باهاش کنار بیای.
    مامان جون ( مامان بزرگ بابام) نوه اش (همونی که مادر و پدرش فوت کردن)رو خودش بزرگ می کنه. یه پسر بازیگوش سر به هوای درس نخون که الان دکترای شیمی داره.
    شاید بهتره حتی اگه خدایی وجود نداره خودمون رو باهاش گول بزنیم. کسی چه میدونه! شاید هم وجود داره و صداش در نمیاد؟!

    پاسخحذف
  7. اَاَاَاَاَ چقدر نوشتم :))) من کامنتهام از پست هام طولانی تره :))

    پاسخحذف
  8. ایمان
    هنوز کسی پیدا نشده که برای ایمان یه تعریف درست پیدا کنه
    بر جهالت این افراد باید خندید

    پاسخحذف
  9. خدای را مسجدمن کجاست
    ای ناخدای من!!

    پاسخحذف
  10. مهم داشتن یه خدا نیست و یا شاید چند صد خدا
    مهم داشتن اعتقاده... به خودت...
    تو برای زندگیت خدایی کن/ ولی نذار اون بشه خدای تو...
    تو و زندگیت فقط یه خدا دارید/ اون هم خود تویی...
    اصلا می دونی واژه ی خدا از کجا اومده؟
    از خودآگاه...
    تو خدایی... چون از خودت آگاهی...و اگه نباشی میشی ناخودآگاه...مگه میشه ناخودآگاه بود؟
    من به ناخودآگاه اعتقاد ندارم
    اگه خود-آگاه نباشیم ، پس کی آگاهه؟

    نمی دونم حرفامو فهمیدی یا نه! غهمیدی؟

    پاسخحذف
  11. خود..........ارضایی۴ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۴۰

    به مهرنوش :
    فکر کنم فهمیده باشم / می دونی مشکل من تو تعریف واژه ی خدا یا حالا مفهوم خدایی نیست یا حتی نقشش تو زندگیم/ مشکل نحوه ی برخورد با قضیه است هم برخورد خودم هم برخورد افراد دیگه ! من یه تیکه تو پستم اشاره کرده بودم که من و زندگیم این روزا لاقل با هم کنار اومدیم اما نحوه برخورد افراد دیگه با موضوع قسمت ناراحت کننده ی ماجراست / اینکه متهم میشی چون معتقد و مومن نیستی حالا به هر چیزی (منظورم یه واقعیته واحد ) پس بشین و بکش !

    پاسخحذف
  12. به آن مهرنوش خانم: کی به تو گفته واژه خدا از خود آگاه آمده؟! خوب نیست آدم از رو معده حرف بزنه

    پاسخحذف
  13. والا چون عقایدم برای خیلی ها شاید قابل هضم نباشه و برای اینکه متهم به چیزی نشم توی این بحث ترجیحا شرکت نمی کنم اما نظرات دوستان رو می خونم

    پاسخحذف
  14. زندگی با توام ! دست از سر ما بر نمیداری؟! اما نه اگه دست برداری ما هم دیگه نیستیم !

    میدونی خیلی وقتها آدما میبرن ... اما ته ته دلشون یه امیدی حتی شده یه کور سو به یه چیزی دارن . این خودش ایمانه .

    پاسخحذف
  15. ايمان تعريف ندارد عزيزم ... تو به نداي قلبت گوش بده...

    پاسخحذف
  16. اولن که : تف تو روی اون آدم های بی ربط
    بعدش هم اینکه: زندگی آی زندگی ... نه ببخشید خط رو خط شد...
    اصلاح می کنیم: بعدش هم اینکه: این لامصب ولمون نمی کنه، بقه ما رو سفت چسبیده و با کله می رنه توی دماغمون ... گیج که شدیم و لول می گه بشین سر جات

    پاسخحذف
  17. به ناشناس: بنده حرفی رو از رو معده یا هیچ جای دیگه ای جز عقلم حالا هرچقدر ناقص یا کامل نمی زنم
    راجع به این موضوع هم چندی تحقیق کردم
    شما می گی از کجا اومده؟
    به خود..........ارضایی: ما آدم ها عادت کردیم به دخالت تو کارهایی که بهمون مربوط نیست
    به دیدن قسمت بد ماجرا یا حداقل قسمتی که به نظرمون بد میاد
    متفاوت بودن و عقاید خارج از عرف داشتن سخته اما می ارزه

    پاسخحذف
  18. نمیدونی این حرفهایی که زدی یاد چه چیزایی رو توی دلم زنده کرد. یاد اون زمانی که تا به یه مشکل بر میخوردیم میگفتن پاشو وضو بگیر دو رکعت نماز بزن به اون کمرت، میگفتن هر چی سرم میاد مال اینه که نماز نمیخونم یا اعتقادم ضعیفه. حالا خدا رو شکر سر من خیلی بلا نیومده ولی یه موقعی ملت خیلی از این گیرا به هم میدادن.

    پاسخحذف
  19. مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم. بي آنكه خدايي داشته باشم ......... سهراب سپهری

    rahabanoo.blogspot.com

    پاسخحذف
  20. بعضی موقهها می ترسم نظرمو بگم.ولی وقتی به عقب نگاه می کنم می بینم با یه نماز حالم خوب خوب می شد.ولی الان که فهمیدم دین....دیگه هیچ موقع اون احساس ندارم

    پاسخحذف
  21. منم فکر میکنم اگه به چیزی اعتقاد داشتم زندگی ال من بهتر بود انقدر عذابم نمی داد

    پاسخحذف
  22. من یه روزی خیلی اعتقاد داشتم ولی با سر زمین خوردم من اعتقاد داشتم اما وضعم بدتراز کسیه که اعتقاد نداشت

    پاسخحذف