۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

راهکارهای تاخیری

دانشکده ی هنر دانشگاه مان همیشه پر بود از دختر و پسرهایی که توی هم وول می خوردند / شلوارهای گشاد و مانتوهای یک وری و شال های بلند و کیف های پاره و دکمه ی یکی در میان بسته مان همیشه در کل دانشگاه مشهور بود و برای غریبه ها یک جورهایی دست نایافتنی / ساختمان دانشکده هم پر بود از آتلیه های طراحی که اصولابچه ها در انها هر کاری می کردند به جز طراحی و اغلب مناسب ترین مکان بود جهت ِ دختر بازی ! از طرف دیگر همین دانکشده ی هنر، زاغارت ترین و مستضعف ترین قسمت دانشگاه هم بود ! آقای رییس  دانشگاه که نه دکتر بود و نه سواد درست حسابی داشت و نه از هنر و هنرمند چیزی می فهمید اصولا چشم نداشت ما را ببیند و به نظرش ما یک سری موجودات دیوانه ی بی آبرو بیش نبودیم و حیف که ننه هایمان از همان ابتدا سقط مان نکرده بودند  و نرفته بودیم در چاه مستراح  / خلاصه اینکه کلا همه مان را از همه چیز محروم کرده بود همه دانشگاه را سالی دوبار اردو می بردند و سمینار و بودجه برای فلان چیزشان و فلان جایشان تعیین می کردند و ما که حتی در سلف عمومی دانشگاه هم راه مان نمی دادند بعد ها معلوم شد اقای رییس شخصا دستور داده اند که کافور بچه های دانشکده ی هنر را دو برابر بریزند / مبادا که همدیگر را بخورند ! 
این اقای رییس مان خیلی هم فامیل پرست بود و اهل خانواده و معتقد به سیستم قبیله سالاری / تا انجا که خواهر زاده و برادر زاده هایش با توجه به  درصد پدر سوختگیشان و از سر دفتر دار دانشگاه تا سَردَر دار دانشگاه هر کدام وظیفه ی خطیری را بر عهده داشتند !اخرش نمی دانم سر رییس به کجا خورد که تصمیم گرفت بچه های بدبخت ِ دانشکده ی هنر را بفرست اردوی سه روزه مشهد / فکر کنم می خواست یکم نور معرفت و ایمان بخورد به کلمان بلکم اندکی ادم شویم و به قول اقا با شرم و حیا !
ما هم که اردو ندیده همه مان اسم نویسی کردیم بلکم عقده ی این همه سفر نرفتن مان کمی خالی شود و فردا نشویم یک عده هنرمند کمبود دار و بی هنر و قرار شد خواهر زاده ی اقای رییس ملقب به آقای سیب زمینی هم به عنوان مسئول همراهمان بیاید و مواظب ما اراذل و اوباش ِ هنری باشد که  بی ابرویی نکنیم  و عین ادم برویم و عین ادم برگردیم !
بعد از کلی انتظار که فکر کنم برای ما چیزی در حد اشتیاق برای ظهور آقا بود بالاخره روز موعود رسید / آقای رییس دو عدد اتوبوس  لطف کرده بودند برای حمل و نقلمان یکی از این جدید ها که برای انسان های نسبتا  متمدن طراحی شده اند و یکی دیگر از ان مدل قر قر کن های قدیمی که کلا نسلشان منقرض شده این روزها / موقع سوار شدن ، بچه ها  آن رگ ِ هنری ِ برابر طلبشان باد کرده بود که اقا نمی شود اصلا همه مان می رویم در ان اتوبوس زاغارت می نشیم . آقای سیب زمینی هم به هر بدبختی که بود همه را راضی کرد و بلاخره کل بچه هایمان را در دو اتوبوس جای داد و راهی سفر شدیم / یکی از بچه هایمان که دی جی دانشکده محسوب میشد و همه جور خلافی از نوار و سی دی و آلات قمار و بلند گو سر خود و از این ضبط های دو کاسته ی باطری خور و به گمانم قرص ضد بارداری را هم همراه خودش اورده بود !
همه یا مشغول ورق بازی کردن بودند یا رقص بندری وسط اتوبوس / بعضی ها هم  چهار نفری روی دو تا صندلی نشسته بودند و چه فسق و فجور که نمی کردند آن میان / تازه این وضعیت اتوبوس تق تق کنانمان بود آن یکی را دیگر خودتان تصور کنید /
حالا اقای سیب زمینی که حرص می خورد و هر ده دقیقه یکبار می آمد و یا ورق ها را جمع می کرد یا بچه ها را می نشاند روی صندلی و نوارها را جمع می کرد و یا دست دختر ها را از گردن پسر ها و دست پسر ها از کمر دختر ها باز می کرد و می گفت جمیعتان خجالت بکشید و اخرش همه را مجبور می کرد سه بار صلوات بفرستند و تا می رفت باز همه چیز از اول!
اخرش در اولین توقفمان میان راه اقای سیب زمینی به هر بدبختی و هر ترفند و بهانه یی که بود دختر ها را  نشاند توی یک اتوبوس و پسر ها را هم با کلی سر و صدا  در ان یکی اتوبوس پشت سرمان / هر بار که اتوبس پسرها از کنار دخترها رد میشد یا بر عکس بچه ها بودند که از پشت شیشه برای هم گل پر پر می کردند و سوت می زدند و دست تکان می دادند و بووس می فرستادند و قلب می ترکاندند و اینبار انقدر شلوغ می کردند که دو بار نزدیک بود  یکی از اتوبوس ها برود زیر تریلی!
اقای سیب زمینی این بار در توقف دوممان  به راننده ی اتوبوس دختر ها دستور دادند که بیست دقیقه زودتر از اتوبویس پسرها حرکت کند طوری که اتوبوس دختر ها بیست دقیقه جلوتر از پسر ها باشد ! حال می کنید راهکار را / به این می گویند سیاست خلاق!
این شد که ان سال دختر ها بیست دقیقه زودتر به حرم رسیدند بیست دقیقه زودتر توالت های سر راهی رفتند و پشت درهایشان برای پسرهایمان نقاشی کشیدند / شب ها بیست دقیقه زودتر خوابیدند و در راه برگشت بیست دقیقه زودتر از پسرها به خاطر غذای مانده ی رستوران  مسموم شدند و بیست دقیقه زودتر مزاجشان متحول شد و بیست دقیقه زودتر سفرشان تمام !

پ.ن/ این پست و من مدتی قبل نوشته بودم و چون تصمیم نداشتم تو وبلاگ خودم منتشرش کنم از نوشته های معمولی اینجا طولانی تره / به هر حال ممنون که می خونید  !

۲۴ نظر:

  1. راهکاری که واسه ما پیاده می کردن خیلی خفن تر بود.مثلا دخترا رو می بردن مشهد،پسرا رو می بردن شیراز!

    پاسخحذف
  2. :))
    چه فسفری سوزونده این سیب زمینیتون تو اون سفر!

    پاسخحذف
  3. بلایی سر آقاهه نیوردین؟ سالم موند بدبخت؟

    پاسخحذف
  4. من کامپیوتر خوندم
    رشته ی ما تنها رشته ی بود که پسر و دختر با هم می رفتن اردو و حراست دانشگاه ت*خ*م نداشت چیزی بهمون بگه
    چرا چون مدیر گروهمون که یک زن بود: 1 همکلاسیه یکی از حراستیا بود
    2 اینقدر جیغ جیغ می کرد که اونا واسه خلاصی از جیغ جیغ اون رضایت می دادن
    ولی دخترای گروهمون همشون فاطی کماندو بودن....لازم نبود کسی مث آقای سیب زمینی مواظبشون باشه و من و چندتا از دوستامون (که معروف بودیم به گروه نیویورکی ها) سیب گندیدشون بودیم.که شیطنت می کردیم.

    پاسخحذف
  5. اگه یکی از دخترا به اون سیب زمینی پا میداد اونوقت میدیدی به سرعت تبدیل به هات داگ میشه اینا خودشون از همه بدترن . من فکر می کنم که آقای سیب زمینی رو برای طی کردن دوره کارآموزی با شما فرستادن تا بعدها تبدیل به یک لباس شخصی مفید واسه اجتماع بشه.

    پاسخحذف
  6. =))
    عالي بود
    اميدوارم بيست دقيقه زودتر هم متحول و رستگار شده باشيد

    پاسخحذف
  7. راستش اولش با اون تیتر تاخیری ذهنم جای دیگه رفت .
    ممنون که خاطراتت رو با ما قسمت می کنی .

    پاسخحذف
  8. خوب من یکی این یکی اون یکی که تو تاکسی میرفتی کرج رو خیلی دوس داشتم

    پاسخحذف
  9. هاهاهااا..یاد خودمون افتادم ..من دانشگاه هنر بودم ..یه بارم ما رو بردن مشهد که اب توبه بریزن سرمون ..دقیقا ماشین ما هم نیم ساعت زودتر از مال پسرا حرکت کرد اما دیگه تو اردوگاه نمیتونستن بچه ها رو جمع کنن که ...یادش بخیر

    پاسخحذف
  10. و این حکایت همچنان باری ست ...

    پاسخحذف
  11. توی یه اردوی همچنینی من بدبخت ساده شده بودم مسول دلبری از حراستیه!
    بعد هم بچه ها موقع ګرم ګرفتن من با ایشون چند تا عکس هم از زوایای مختلف ازمون ګرفتن که بعد به عنوان مدرک داشته باشیم که اګه لازم شد رو کنیم.
    البته ناګفته نماند که شب رفتم بیش دوست بسرم خوابیدم. یعنی رو صندلی کنار هم!! نخندید دیګه زمان ما همین هم غنیمت بود!

    پاسخحذف
  12. چرا من هیچ وقت اردو رو دوس نداشتم؟

    پاسخحذف
  13. سلام،
    کلی خندیدم و خاطره بازی کردم.
    آخر سر اتوبوس خوبه به دخترا رسید یا به پسرا؟

    پاسخحذف
  14. خود..........ارضایی۲ مرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱:۰۵

    به امین : والا اون بود که بلا سر ما می آورد ما کاریش نداشتیم خیلی !
    به خانوم پتو : نمی دونم / شاید چون فکر می کردی دوستش نداری !
    به امیر : به دخترا :)

    پاسخحذف
  15. سلام
    وبلاگت رو لینک کردم
    اگر خواستی وبلاگ منو هم با نام فنر بیحال لینک کن

    پاسخحذف
  16. che khub,hesabi khosh gozashte behetun
    kodum daneshgah budi?

    پاسخحذف
  17. پس این مشکل همه ی دانشکده های هنره! از پاراگراف اول کلی خنده و همذات پنداری یافتم

    پاسخحذف
  18. سلام ! مستونم بپرسم دانشکاه تهران بودین احیانا یا نه ؟! مرسی :)

    پاسخحذف
  19. اینا دیگه هیچ وقت تکرار شدنی نیست
    مثل دوره های قبلی زندگی
    www.salvador.crinsa@yahoo.com

    پاسخحذف
  20. کاملا چرت بود و معلوم که تصورات ذهنیته!!!
    و اله ما هم دانشگاه هنر بودیم/....

    پاسخحذف