۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

یه بار / یه عمر

یک نفر رو می شناختم که هیچ لباس رنگی نداشت / سعی می کرد همیشه سیاه و سفید بپوشه که با همه چی و همه جا هماهنگ شه / هیچ جای بدنش بزرگ نبود که چیزیش تو چشم کسی نباشه تا اونجا که با یه آدم سیاه سفیدی که نه اونقدر خوب بود که مایه حسادت شه نه اونقدر بد که مایه ی خجالت ازدواج کرد ! سک/س هاشم کنترل شده بود / جنسیت بچه هاش / فاصله سنیشون و این اواخر حتی ماه تولدشون !
زندگیش / لباساش / وسایلش / شوهرش و بچه هاش همه و همه هماهنگ / سیاه ، سفید !
یک روز یکی رفت مکه و براش یه رو تختی قرمز آورد / رو تختی و یه شب پهن کرد / شوهرش یه بار زیادی ذوق کرد / یه دفعه  شهو/ت گرفت / یه بچه ی ناخواسته موند رو دستش و یه زندگی رنگی !
دیگه هیچیش سیاه و سفید نبود ، خارج از تعادل تو ذهنش / رو تختی و جم کرد و بچه ش و سقط  کرد شوهرش روی بدش اومد بالا و طلاقش داد  بچه هاش رفتن!
زندگیش یه روزایی بنفش شد یه جاهایی قهوه یی و بیشتر اوقات زرد مطلق ! 
یه عمر زندگیه سیاه سفیدش  با یه ذره رنگ قرمز به باد رفت !
آخرش مرد و کفنش سفید شد و سنگ قبرش سیاه / همونی که واسش اون یه تیکه پارچه ی قرمز رو آورده بود خواب دیده که خوشحاله ! 


۲۲ نظر:

  1. سلام. اتفاقن از اون خانومه که نوشتی یادم افتاد از خانومی که تعمیرات پراید رو آموزش میداد. اونو توی کانال یک فکر کنم دیدمش. در برنامه خانواده برنامه داشت.

    پاسخحذف
  2. چقدر تصویری بود. یه فیلم کامل. خیلی خوب بود خیلی.

    پاسخحذف
  3. دنبال کردن نوشته ها و تصاویر تو صفحه ی سفید مانیتوری که به اینترنت وصله ، این روزا تنها خود..........ارضایی من شده . تو چی ؟

    پاسخحذف
  4. این روزها زیاد میبینم ادمهایی را که یا سیاه هستند و یا سفید و اخر هم بههمن کفن سفیدو سنگ قبر سیاه بسنده میکنند.

    پاسخحذف
  5. سلام دوستم/مطلبت جالب بود و نمی دونم چقدرش واقعی بود؟!
    به هر حال مرسی که سر زدی
    دارم می خونمت

    پاسخحذف
  6. بیشتر داستانات رویکرد فمنیستی داره.ابن یکی عالی بود.

    پاسخحذف
  7. بدجوری تکونم داد این نوشته نمی دونم چرا!
    یجوری شدم
    هنوز به نتیجه نرسیدم چه جوری !

    پاسخحذف
  8. دوستم این شوهرش چه هیجان زده شدا. شکوفا شد با رنگ قرمز. اگه خودش هم شکوفا میشد همه چیز حل شده بود. اما طفلکی پژمرد.

    پاسخحذف
  9. بیشتر وقتا خارج شدن از قالبی که یک عمر توش بودی تاوان سنگینی داره!

    پاسخحذف
  10. خودمم ( ماندالایز )۳۱ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۲۷

    waow !
    اگه چشم ما آدما مثل زنبور یا گاو بود همه چیز دنیا رو سیاه و سفید یا به زبان علمی : مثل طیف نوری میدیدیم
    با اینکه در اون صورت همه چیز نظم دقیق و خاص خودش رو داشت اما لذت از راه به بیراهه زدن و انسانی با اختیار خطا کردن بودن رو از دست میدادیم .

    پاسخحذف
  11. حالا خودش هیچی ؛ شوهره این مدت کور رنگی داشت ؟

    پاسخحذف
  12. البته. حتی ممکنه همون قدر زشت باشه

    پاسخحذف
  13. گمونم اگه یکی برام یه روتختی قرمز می آورد همه ی بچه های ناخواستمو نگه می داشتم .

    پاسخحذف
  14. سلام
    خوندمت، و میخوام برداشت خودمو بگم.
    به نظر من اون یه نفر یه آدم ایده آل بوده، و میتونه نمادی از انسان باشه.
    یک انسان آزاد در یک دنیای آزاد، با تمام آزادیهایی که یک انسان باید داشته باشه.
    خُب، شاید اینها لازمه همون هماهنگی هایی است که اون یه نفر داشته.
    انسان واقعآ میتونست رو کره زمین خوشبخت باشه اگه...
    تمام بدبختی هایی که سر این یه نفر اومد، (از دید من) به خاطر پیدا شدن چیزی به نام "دین" تو زندگیش بوده.
    هر کسی واسه خودش عقیده ای داره و من شدیدآ بر این باورم که "مارکس" راست گفته که: مذهب افیون ملتهاست.
    نماد دین همون شخصی است که از مکه یه روتختی "قرمز" سوغات میاره. "قرمز"، نه رنگ عشق که رنگ خون و یادآور جنگ و خونریزی. و به همین سادگی زندگی اون یه نفر تباه شد؛
    پ.ن: هیچ کسی مانند فروید نتونست عمق این فاجعه رو درک کنه
    پ.ن.2: من همیشه با نوشتن مشکل داشتم، ببخشید.
    پ.ن.3: بهم سربزن، واقعآ خوشحال میشم.
    http://gezze.blogfa.com

    پاسخحذف
  15. خیلی دوست میدارم نوشته هاتو...
    با اینکه چشام وحشتناک خسته بود اما کل آرشیوتم خوندم
    خیلی خوبی فک میکنم

    پاسخحذف
  16. خيلي داستان زيبايي بود

    پاسخحذف