ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۳۰, شنبه

یه هلویی رو فرض کنین که بَد گذاشتنش توی صندوق و به جای اینکه بره تو یه ظرف میوه‌ی خوشگل واسه یه مراسم مهمونی ، یه طرفش له شده و گندیده و توی یه ظهر تابستان وقتی هوا چهل و پنج درجه گرمه / یه نفر توی یه مینی بوس که پنجره‌هاش هم درست باز نمیشه و همه‌جا پُر ِبوی ِعرق ِ، با دست کثیف ِ مُودار که چند دقیقه قبل کرده تو دماغش و نیم ساعت قبلش هم کرده تو شُرت‌ش و خایه‌هاش رو باهاش خارونده ، داره می‌خوردتش / بعدم که حسابی له‌ترش کرد و آب یه طرف سالم‌ش رو حسابی خورد و فقط طرف گندیده‌ش واسش موند از پنجره می‌اندازش بیرون تو جاده ! بعد همون موقع که وسط جاده افتاده و اسفالت حسابی داغه و مونده چه خاکی تو سرش کنه که الان له میشه اون وسط و می پاشه / یه سگ میاد از جاده رد بشه که یه تریلی جلو چشم هلوئه میزنه لهش می کنه و خود هلوئه‌ رو هم پرت می کنه اون ور کنار جاده و میره / بعد نزدیکای غروب که هلوئه هنوز تو شُک سگ‌ست و حالش بده یه کلاغ میاد سراغش و هی نُکش میزنه و هی نُکش میزنه و اون‌قدر اذیتش می کنه که از همونی هم که بود بدتر بشه و تیکه تیکه و دون دون بیافته اون گوشه / بعد این هلوئه همون جوری که کنار جاده مونده و به خودش داره فکر می کنه که اخر عاقبتش چی میشه و تو فکرِ بدبختی هاش اوضاع‌ش که بهتر نمیشه هیچ  یک ماشینی هم کنار جاده نگه می داره و یه مادری بچه‌ی لوس دماغوش رو پیاده می کنه از ماشین و شلوارش‌رو می کشه پایین و از بخت بد میاره جایی که این افتاده میگه بشین و بشاش !
یکم بعد که دیگه از هلوئه از بس همه بهش ریدن چیزی هم نمونده می دونین چی میشه ؟ / هیچی میزنن گودرشم کلا قطع می کنن و خلاص !
 خلاصه همین دیگه هلوئه م اونقدر به این وضع گه فکر می کنه و حرص می خوره تا تموم شه !