ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

به چشم نمیان اما مهمن !

خوشبختی تعریف های مختلفی داره / حالات متنوعی داره / جاهای مختلفی وجود داره / واسه هر کسی یه جوره اما این روزها دارم حس می کنم که واسه من
نق نق های مامانم / اصرار هاش واسه صبحونه خوردن
بوی پیاز داغ
اش های جمعه ها ناهار
شلغم های همیشه رو گاز مامان بزرگم
پتوهای سنگین دست دوز خونگی
سلام های هر صبح بقال محله
چراغ های فلان خیابون
انارهای دونه شده
اون درخت ته کوچه
همه و همه یه قسمتی از خوشبختیه هر چند یه قسمت خیلی کوچیکش / گاهی بدجور دلم واسشون تنگ میشه !


ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

فردا میای یا پس فردا ؟

گاهی امروز، امروز نیست / امروز روزیه که اون میره ، و فردا مهم نیست چند شنبه است تا ساعت چند کلاس داری باید کجا بری /  کدوم سریال ، پخش هفتگی میشه / کدوم مجله نسخه ی ِ جدیدش میاد و... فردا روزیه که اون میاد!
یه دوست داشتم که دوست پسرش سرباز بود بعد زمین واسه این گرد نبود روزهای هفته زوج و فرد نبودن یه روز بیست و چهار ساعت نبود / همه چی یه مبدا دیگه داشت / همه چی بر مبنای یه چیز دیگه می چرخید اونم این که پسره کِی ها بود کِی ها ترخیص بود ؟ / کِی مال خودش بود / کِی واسه خودشون بود  
روزهای هفته  تقسیم شدن به روزهایی که اون میاد و روزهایی که اون میره
صبح از خواب بیدار میشد ، ساعت هفت / چون امروز می اومد تمام روز تا ساعت 5 عصر می چرخید / همه چی تند بود و گرم و فوق العاده / ساعت پنج عصر می رفت ساعت ده شب می اومد همه چی سرخ بود / عرق داشت / حرارت داشت
فردا روزی بود که اون نمی اومد سرد بود ساعت ده صبح میشد / همه چی کش می اومد / تمام صبح و خمیازه می کشید سر کلاس بی حوصله بود تمام روز و منتظر فردا بود شب و زود می خوابید و باز فردا ..
تمام اون چند ماه واسش روزهای ِ سرد و گرمی بود که زوج و فرد بودنشون / تاریخ شون / خوب و بد بودنشون اهمیت شون و قشنگ بودنشون بسته به این بود که امروز اون میاد یا فردا ! .

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

پو....یان

پویان بچه ی وسط ِ خانواده بود/  پنج سال از برادرش ، کوچیکتر بود و دو سال از خواهرش ، بزرگتر / مامانش می گفت از همون بچگی باهوش بوده و یکم متفاوت / تعریف می کرد که توی چهار سالگی پایتخت تمام کشورهای دنیا رو بلد بوده و می دونسته هر کدوم کجا هستن / تو شیش سالگی می تونسته بخونه .
 پویان ساکت بود / اروم بود سه سال و جهشی درس خونده بود و شاید چون خیلی با همسن و سال هاش نبود ادم ِ معاشرتی نشده بود / در کل  از اونایی بود که سرشون به کار خودشونه  از اوناییی که  اینده شون روشنه / از اونایی که بی آزارن !
یه شب موقع برگشت تاکسی که توش نسشته بود تصادف کرد / همه سالم رفتن خونه حتی راننده پویان تنها زخمی بود / قطع نخاع شد !
یادمه بعدش دیگه خیلی حرف نمی زد / خیلی نمی خندید / بیشتر شبایی که ما اونجا بودیم باباش با یه غصه ی خاصی عر/ق می خرید و می اورد خونه و با هم می خوردن بلکم یکم حالش عوض بشه / یه ماهواره داشت تو اتاقش و یه تخت مخصوص معلولین و یه سری چاقوی کامل / چاقو جمع می کرد انواع و اقسام / عشقش شده بود همه ی اینا / کارِ خاص دیگه یی نمی کرد !
خیلی دوست ِ صمیمی نداشت / با همون هایی هم که می شناخت دیگه نمی پرید / گاهی فقط با خواهرش  حرف می زد / کتاب نمی خوند فقط گاهی ماهواره می دید بیشتر راز بقا .  
چند بار به بابا مامانش گفته بود تحمل این زندگی رو نداره کمکش کنن خودشو خلاص کنه / مامان باباش زده بودن تو سر خودشون و از اون به بعد علاوه بر بیمارستان و فیزیوتراپی و اموزش معلولین / مشاور هم می بردنش .
می گفتن خوب شده / بهتر شده . خوشحال تره شایدم اروم تر اما یه مدت بعد پویان خودشو با یکی از چاقوهایی که جمع می کرد و هر روز برق می انداخت کشت !
وصیت نامه یی نداشت / هیچی ، فقط توی دو خط بدون خداحافظی و اَدای خاصی نوشته بود تخت شو بدن به یه معلول نیازمند و چاقوهاش رو نگه دارن !