ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

در همین حد حتی

من عاشق راندن بودم نه فقط رانندگی / یادمه هیجده سالم نشده کلاس رفتم و همون بار اول هم قبول شدم / بعد هم چند جلسه اضافی تعلیم ِ توی شهری رفتم / اقایی که مربی من بود تا اونجای که ممکنه ، بادم کرد که دیگه می تونی بشینی و مشکلی نداری و کارت عالیه!
یادمه اومدم تو خونه / ماشین تازه تحویل گرفته ی بابا و برداشتم که برم بیرون و حتی حاضر نبودم ماشین قدیمی و ببرم !
پدرم دو تا کلمه ی ساده گفت / یک جمله / اینکه می بری و می زنی
یادمه که گفتم نه من بلدم
با اعتماد به نفس کامل ماشین و از پارکینگ دراوردم و بردم
بابای من یه عادتی داره اونم اینه که می زاره همه گهشون و تا ته بخورن و بعد به خدمتشون می رسه
ماشین و بردم / حدود نیم ساعت بعد تصادف کردم / مقصر ِ کامل بودم
پیاده شدم / خجالت کشیدم / ترسیدم حتی
صد بار به بابام زنگ زدم که بیاد اما نیومد / خیلی راحت نیومد
هنوزم استرس و گه گیجگی اون روزو یادمه
حالا آخرش اینکه مواظب باشید کی بهتون میگه کارت خیلی عالیه و چرا اینو بهتون میگه؟
مواظب باشید یکی مثل مربی رانندگیتون نباشه که یه کلاژ و ترمز اضافی اون ور زیر پاهاش باشه .
اینکه که خیلی جاها تو زندگی یکی اون طرف هست که داره یه کارهایی و می کنه و شما خبر ندارید / حتی اگه کارش در حد گرفتن یه نیش ترمز ساده باشه تو زندگی ِ شما !

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

مو به مو ، عین ِ حرف هات

دو ماه اول دانشجوییم و خوابگاه بودم بعد فهمیدم اونقدر موجود اجتماعی نیستم که بتونم اونجا زندگی کنم !
یک روز خوابیده بودم وقتی بیدارشدم دیدم یه دختر ِ جدید به اتاق ما اضافه شده / برنگشتم نگاش کنم فقط می شنیدم داره با بقیه حرف می زنه / می گفت که باباش از مامانش جدا شده / اینکه مامانش معلمه / رشته اش زبان ِ و با داییش اومده اینجا و تو راه تصادف کردن / بعد تعریف می کرد که مامانش فکر کرده این تو تصادف مرده و کلی گریه کرده / خاله اش از حال رفته و باباش اومده دعوا راه انداخته ! همه رو با جزییات تعریف می کرد ، که هر کی چی کار کرده تا وقتی فهمیدن اینا خوبن و زنده .
 بعدش خندید و این باب ِ آشنایی  ِخوبی با بقیه شد واسش ! 
آخرش من سرم و برگردوندم که ببینم کی بود که این همه حرف زد و بی تفاوت رفتم کلاس ! توی اون چند هفته چند جمله بیشتر مخاطب هم نبودیم / واضح ترین چیزی که ازش تو ذهنم مونده همون حرف های ِ روز اول بود و خنده های بعدش ! یک ماه بعد از اومدنش به اتاق ما ، من از اونجا رفتم !
سه ماه بعد دختر ِ واقعا مُرد / می گفتن ایست قلبی کرده ! بعد تو مراسم  ِ دفنش / مامانش دقیقا مثل حرف هاش فقط گریه می کرد ، عین همون تعریف هاش خاله اش ده بار از حال رفت و باباش هم داشت عربده می کشید که چی شده که دختر نوزده سالش ایست قلبی کرده و دعوا می کرد با همه !
همه چیز درست عین همون چیزهایی بود که توی اون بعدظهر پاییزی واسه همه تعریف کرد / فقط این دفعه جدی !
اون روز اصلا فکر نمی کرد پنج ماه بعد می میره ! خوشحال بود .

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

دوازده سالش بود با دو متر قد

یه پسر دوازده ساله بود با قد یک و هفتاد و شیش / خیلی باهوش نبود اما احتمالا می تونست قهرمان تیم ملی بسکتبال شه / به وضوح بچه بود ، گاهی حتی گیج هم می زد / وقتی بهش نگاه می کردی حس می کردی لاقل هفده سالشه اما نبود / دستاش بزرگ بود یکم پشت لبش سبز شده بود اما ساده بود از اتاق تاریک هنوز می ترسید / از باباش هم می ترسید / مامانش هی تاکید می کرد که باید پزشکی بخونه / اما من فکر نمی کنم هیچ وقت بتونه / دنیاش نُت بوکی بود که جدیدن واسش خریده بودن و فیلم ها و دی وی دی ها و البته ماشین های باباش !
تا قبل از این هفته ی آخر که من به اجبار خونه شون باشم بهترین هم بازیش سگش بود / حالا منم ! بعد ظهرها فیلم می گیره و میاره و با هم می بینیم وسط اش اگه صحنه و موردی داشته باشه آخرش من و التماس می کنه که مامانش نفهمه ها ! من می خندم بهش / خیلی بازی های فکری بلد نیست اما دویدن و خوب بلده !
چند روز پیش من و صدا کرد و به محض برگردوندن سَرم یه گلابی پرت کرد تو صورتم / پهن کف ِ زمین شدم / اولش خندید / اومد رو سرم وقتی خون دید زد زیر گریه تا شب گریه کرد / ترسیده بود / کلا زیاد می ترسه / اما دیگه باهام شوخی نکرد!
یه صفحه براش درست کردم که عکس های مورد علاقه شو بزاره توش / اول عکس قهرمان ها رو گذاشته بود / اون روز مامانش گفته بود عکس دانشمندهارو بزاره بهتره ! دلم سوخت براش !
گاهی بهش فکر می کنم که احتمالا شاید دیگه نبینمش تا سال ها بعد / یا وقتی ببینمش که یه آدم دو متری بیست و چند ساله باشه / فکر نکنم پزشک خوبی بشه / اما ای کاش می تونست آدم ترسویی نباشه و به قول خودش قهرمان شه !  

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

هنوز اینجاست گرچه انجا زندگی می کند !

صورتش معمولی بود عین همه / اما موهاش و انگشت هاش فوق العاده بودن / موهاش هر جا ، هر وقتی با هر ارایشی و هر مدلی زیبا بود / امکان نداشت جایی کسی موهاش و ببینه و دلش نخواد لمس شون کنه / دست هاش هم کلا زیبا بودن / دست های ظریف یه دختر بیست و چند ساله / لابه لای انگشت هاش از نظر همه حس ِ بهشت بود / همیشه انگشتر دستش می کرد و دست هاش هر کسی و می تونست اروم کنه ! 
وقتی که اون روز صبح کسی و که دوستش داشت ، ترکش کرد و برای همیشه رفت / خیلی گریه نکرد فقط اومد خونه / بعد ظهرش موهاش و کوتاه کرد و دیگه از اون روز کسی با موی بلند ندیدش / تمام مدت چند سال و سفال گری کرد ،  همش ادمک هایی می ساخت که صورت نداشتن / اونقدر ساخته بود که دستاش عین پیرزن ها خشک شده بودن / گاهی ترک دار / می گفت لای انگشت هاش بوی دست های اون و میده !
چند وقت پیش موهاش یکم بلند تر شده بودن / به جای سفال ، نقاشی می کرد دست هاش عین قبل هنوز هم زیبا بود هر چند دیگه انگشتر خر مهره نمی پوشید و ناخن هاش و لاک نمی زد / همه هم هی بهش می گفتن چند سال گذشته و دیگه باید اون ادم و اون روزها و فراموش کنه! شایدم کرده / همه چی تموم شده !
اون شب که تو مهمونی بعد از چند سال دیدش / همه دیدن که خشکش زد که غمگین شد و بعدش بی تفاوت انگار / خودش حرف خاصی نزد فقط رفت خونه / زود رفت گفت که می خواد بخوابه !
فرداش موهاش و کوتاه کرد ! پس فرداش هم همه شونو تراشید !

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

بوی ِ جوی ِ تو

یک پیر مرد و پیر زن این ور خیابون ایستادن / هر دوشون خیلی پیرن / خیلی تا شدن / خیلی خسته ان / می خوان از خیابون رد بشن ! پیر مرد جلوتر میره / به هر زوری که هست عصا زنان میره اون سمت خیابون / پیرزن ِ این سمت تنها می مونه / نمی تونه رد بشه !
پیر مرده اون ور خیابون مونده بود پیرزنه این ور / یه ده دقیقه یی همین جوری یکی این ور یکی اون ور/ هیچکی هم نبود / هیچکی هم ندید / هیچکی هم کاری نداشت .
تا اینکه یه پسره اومد و پیرزنه رو گذاشت رو دوشش و بردش اون ور خیابون پیش ِ پیرمرد ! پیرمرد از پسره تشکر نکرد / حتی نگفت خدا خیرت بده جوون / با عصاش زد تو سر پسره که زن منو بزار زمین / چرا به زن من دست زدی !
پیرزنه اما ، اون بالا رو دوش ِ پسره خوشحال بود / رو دوش پسره مونده بود انگار عجله یی واسه پایین اومدن هم نداشت / میشد برق چشماش و از پشت عینکش دید ! پسره هم هی به پیرمرد ِ  می گفت پدر خانمت جای مادرمه / یکم هم خنده اش گرفته بود به این وضع !
آخرش اینکه الان چند روزی هست که پیرزنه هر روز غروب میاد همون جا / کمی لب جوی کنار خیابون می شینه بعدش پسره میاد با لبخند  رو دوش می گیرش می بره اون سمت خیابون / بعد پیر زنه میره خونه !
پسره شاگرد مغازه ی سبز فروشی ِ این سمت خیابونه  !