ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

شوالیه یی پشت در توالت

بزرگترین مشکل من تو سن ِ سه / چهار سالگیم گیر کردن پشت ِ در توالت بود / فرقی نداشت توالت خونه ی مامان بزرگم اینا باشه یا توالت مهد کودک مون یا حتی توالت خونه ی همسایه مهم این بود که من پشت درش گیر می کردم تا یکی بیاد منو دربیاره بیرون از اونجا ! این راز مشترک و فقط من می دونستم و مامانم و مربی مهد کودکم / بقیه رو حاضر بودم بمیرم و نفهمن !
یه روزایی که مامانم نبود اگه مهمون نداشتیم در توالت و نمی بستم و می رفتم اگرم که کسی بود یه دفتر نقاشی و دو تیکه بیسکویت با خودم می بردم اون تو که نه از گشنگی بمیرم نه حوصله ام سر بره تا یکی بخواد بره توالت و در باز کنه و من بیام بیرون / به روی خودمم نمی اوردم که من کلا با مقوله ی توالت و در ِ توالت مشکل دارم !
مهم ترین همبازی من تو بچگی حامد پسر همسایمون بود که من هر روز می رفتم خونه شون بازی / یادمه یه روز که از فرط جیش داشتم به خودم می پیچیدم و آبروداری می کردم حامد بلند شد که بره توالت و منم پشت سرش که میشه منم باهات بیام توالت / اون بنده خدا هم چند تا رنگ عوض کرد و یکم دورو بر نگاه کرد و گفت چرا اخه ؟ / منم که عمرا خودم و لو می دادم به حربه ی تهدید متوسل شدم و گفتم یا با من میای توالت یا دیگه نمیام خونتون بازی / اون بیچاره هم راضی شد حالا ما تو توالت نرفته مامان حامد سر رسید و یه آبرویی از ما برد که نگو !
توبیخ / مامان بابای حامد و داداشش که پنج سال از ما بزرگتر بود و مامانم و بابام و داییم که اون موقع پیش ما بود و جمع کرده بود ما رو نشونده بودن وسط که داشتین چی کار می کردین ؟ / یادمه بابام می خندید اما مامانم عصبانی بود و مامان حامد که انگار ما رو موقع کار خلاف گرفته باشه سخنرانی می کرد فکر کنم اگه دو سال بزرگترم بودیم می بردمون پزشک قانونی ! خلاصه بعد از کلی سخنرانی ِ مامانش مربوط به جنسیت و این حرف ها که من خیلی چیزی ازش نمی فهمیدم و داشتم از حجم جیش تو مثانه م می مُردم قضیه خاتمه پیدا کرد اما دیگه بازی بی بازی و خونه ی حامد اینا و خود حامد ممنوع !
خوشبختانه قضیه یه ماهه یادشون رفت و ما تونستیم تو خونه ی هم که نه ، اما تو حیاط بازی کنیم / احتمالا چون حیاط توالت نداشت!
حالا مهمترین قسمت موضوع این شد که قهرمان بچگی های من نه بَت من بود نه سوپرمن نه شوالیه یی با اسب سفید که بپره بیرون از یه جایی و منو با خودش ببره / قهرمان و خدای ِ من تو بچگی برادر ِ ده یازده ساله ی حامد بود / اون کسی که دل سوزانه پشت در توالت می ایستاد تا کار من تموم شه و در و واسم باز می کرد و چیزی به روم نمی آورد !
 بعدها خودم یاد گرفتم در و باز کنم و بعد تر ها اونا واسه همیشه از اون خونه رفتن !


ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

من / او / تو

 من و زندگی هیچ وقت با هم دوست نبودیم شاید از اون روزی که زندگی تو سن دو سالگی منو از بیست تا پله انداخت پایین تا بمیرم  دیگه با هم دوست نبودیم / زندگی بارها سعی کرد منو بکشه / بارها اشکمو دراورد / بارها بهم پشت کرد / شاید به خاطر همه ی اونا من و زندگی همیشه با هم دعوا داشتیم / گاهی که از زندگی می پرسم اونم همین قدر از من شاکیه  بارها خجالت زده ش کردم / بارها ازش فرار کردم / اون میگه دعوای ما از اونجایی شروع شده که من تو سن هفت  سالگی احساس کردم که این زندگی لیاقت منو نداره / زندگی میگه هیچ وقت عمدی کاری نکرده با من،  اما من حرفش و باور نمی کنم / زندگی حتی تو یک روزگی هم خواست منو خفه کنه و اگه مامانم نرسیده بود زندگی منو کشته بود / به هر حال همون حدودای بچگی از اونجاهایی که من تونستم فکر کنم من و زندگی همو دوست نداشتیم !
حالا امروز بعد از مدت ها من و زندگی ساکت و آروم روبه روی هم نشسته بودیم نه اون از من انتظاری داشت نه من منتظر چیزی از اون بودم / داشتم با هم غرغرمون و می کردیم که غریبه یی آمده به من و زندگی می گوید : می دانید مشکل شما چیست ؟
 با تعجب می گوییم نه / می گوید اینکه تو و زندگیت خدا ندارید / همان خدایی که از رگ گردن نزدیک تر است به هر کس !
من و زندگی به هم نگاه می کنیم و می دانیم که تنها چیزی که در زندگی از رگ گردن به من نزدیک تر است سیم هدفون و ام پی تری پلیرم است و بس / من و زندگی با هم زیر لبی می خندیم / غریبه ادامه می دهد نخندید مشکل امثال شما همان بی اعتقادیتان است بی خدایی هایتان / اصلا همین بی بودن هایتان / من و زندگی خنده مان گرفته است دیگر / غریبه بلند می شود و به من و زندگی می گوید اصلا جفتتان بی شرف هستید ، عوضی های ِ بی اعتقاد ِ بی همه چیز ! من و زندگیم را بی همه چیز خطاب کرد و  گفت هر دویمان پوچ هستیم و رفت !
گفت رابطه ی من و زندگیم نامشروع است !

پ.ن/ چیزی که بیشتر از همه چی ناراحت کننده است برام ادم هایی هستند که میان وهمه ی ناموفقی هاتو ربط میدن به بی ایمانی هات !


ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

خاله بازی ِ سیاسی

ایران جایی ست که در آن دختر بچه های هفت / هشت ساله ساعت سه بعدظهر در اوج گرمای ِ تابستان عروسک به دست ، دم ِ در خانه می نشینند و به جای خاله بازی از مواضع سیاسی باباهایشان دفاع می کنند / خبر بی بی . سی برای هم تفسیر می کنند / یک جبهه می شوند و سعی می کنند یک دیگر را متقاعد کنند !
جایی ست که در آن مادرها از همان هفت / هشت سالگی بچه ها را گوشزد می کنند که از این حرف ها نزنند / بچه هایی که ترسانده می شوند که مگه بابات نگفت دیگه حرف های سیاسی خونه رو جایی نزنی !
ایران جایی ست که همیشه کسی هست که پشت در بایستد و بگویید حرف سیاسی ممنوع !
یا خاله بازی تو بُکن / یا بازی بی بازی! پاشو بیا تو !!!

 ایران یعنی اینجا / جایی که در آن بچه ها به جای خاله بازی / سیاسی بازی می کنند !


ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

فرار ِ آدم ها

گه گداری که خیلی گذرا تلویزیون نگاه می کنم یا داره یه سریال جدید تبلیغ می کنه یا داره یه سریال نشون میده که توش یه سری آدم ِ بی هویت ِ بی چاره ی ِ گول خورده ی ِ بلند پرواز بلند شدن رفتن اون ور آب و تهش یا بهشون تجاوز شده یا تو شبکه های قاچاق افتادن یا بی پولن و مستخدم یه رستوران یا بچه هاشون سر راهی شدن یا ایدز گرفتن یا برگشتن و دارن واسه شبکه ها ی جاسو/سی کار می کنن / دیگه نهایت خوش بینی اینه که نادم و پشیمون برگشتن  به وطن وگفتن که رفتن بزرگترین اشتباه زندگیشون بوده / آخ چقدر اینجا همه چی خوبه / چقدر امنیت / ما عجب خرهایی بودیم که رفتیم ها !
بعد فکر می کنم خب اگه قرار بود این هارو نشون نده و مثلا یکم احترام / قانون مندی / یه پارک بدون پلیس / ابراز احساس وسط خیابون / دو تا ساحل زیبا / یه پل هوایی بی گدا / یه روز آفتابیه بی روسری / کلی آدم راحت / کلی دست که توی یه دست دیگه است /  یکم آرامش و خیلی چیزایی و که ما نداریم و نشون بده که دیگه نمیشد/ اونجوری ممکن بود نصف آدم های این جا دق کنن !
اونجوری شاید یه کشور می موند با شصت میلیون مهاجر / شاید تو سرشماری بعدی به جز یه عده کسی نبود که بشمارنش !

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

ماماناشون

کارتون های دوران بچگی هامون
.
چوبین
بینوایان (کوزت)
حنا دختری در مزرعه
هاچ زنبور عسل 
بنر سنجاب کوچولو
هایدی
جودی آبوت
آن شرلی
.
دقت کردین همشون مادر نداشتن  وهمیشه  یه نفر مادرشونو یابرده بود یا خورده بود ! /همشون دنبال یه چیزایی بودن  که هیچ وقت پیداش نکردن و بهش نرسیدن ! 
یعنی مارو از همون دو سالگی با هر چی واقعیت تلخ تو زندگی بود آشنا کردن !

پ.ن / من این پست و دیشب گذاشتم که به خاطر مشکل بلاگر امشب منتشر شد تو وبلاگ !